تبلیغات
اس ام اس عکس و فیلترشکن و داستان های خفن - اس ام اس عکس و فیلترشکن و داستان های خفن
 تبادل بنر با ما

اس ام اس عکس و فیلترشکن و داستان های خفن

من هیچوقت عادت نداشتم با همكلاسیهام خونه دانشجویی بگیرم، بلكه همیشه تنها یك خونه دربست اجاره میكردم. سال سومی كه دانشگاه بودم خونه ای گرفتم كه هم بزرگ بود و هم ارزان و در ضمن گاراژی داشت كه از اون به عنوان مغازه تعمیر كامپیوتر استفاده میكردم. صاحبخانه من یك زن تنها بود با ? تا پسر كه یكی سال سوم راهنمایی بود و اسمش بیژن بود و دیگری فقط ? سال داشت و در طبقه بالا زندگی می كردند. شوهراین زن به تازگی فوت كرده بود و او با ارثیه بسیار زیادی كه برایش مانده بود به راحتی زندگی میكرد. بیژن از همان روزهای اول حسابی با من دوست شده بود طوریكه اكثرا خونه من بود و من بقدری به اواطمینان پیدا كرده بودم كه مغازه را گاهی اوقات بدست او می سپردم تا اداره كند.یكروز كه باهم تو خونه مشغول فیلم سوپر نگاه كردن بودیم ناگهان دیدم دست بیژن به طرف كیرم رفت و با اون شروع به بازی كرد. با تعجب دست او را پس زدم و گفتم:اینكارها چیه میكنی؟-گفت: چی میشه تو هم مثل این مرده از كون منو میكردی؟ خیال كردم شوخی میكنه برای همین خندیدم وگفتم: پس لخت كن تا منم بكنم تو كونت.بیژن سریعتر از اون چه فكرشو می كردم شلوارشو كشید پایین و كونشو به طرف من گرفت وگفت:بیا بكن.!!!دوزاریم افتاد كه آقاكونی تشریف دارند.! راستش من از كردن كون پسرها متنفرم و خیلی از همجنس بازی بدم میاد. برای همین دعواش كردم و گفتم:شلوارشو بپوشه.اونم ترسید و بلند شد شلوارشو پوشید. منم فیلم سوپر و خاموش كردم. دیده بودم بیژن بعضی اوقات با آدمهای بزرگتر از خودش میگرده اما فكر نمیكردم اهل اینكارها باشه.ازاون روز من زیاد به بیژن رو نمیدادم اما نه اینكه این مساله روی دوستی ما تاثیر بگذاره. نه، فقط دیگر با هم فیلم سوپر نگاه نمیكردیم یا حرفی در مورد دختر بازیها نمیزدیم.نوشته شده توسط سرخ وسفید.برگرفته ازسایت سرخ وسفید. یكروز من یكی از دوست دخترهام را آورده بودم و داشتم میكردمش كه ناگهان دیدم بیژن وارد خونه شد و ما را با هم دید به او اشاره كردم بره و اونم رفت. از دست خودم ناراحت شدم كه چرا كلید خونه را بهش دادم. اما بعد به خودم گفتم:اشكال نداره بیژن واقعا قابل اعتماده.فردای اونروز وقتی بیژن داخل خونه اومد جور عجیبی بود و اصلا مثل بقیه روزها نبود. میدونستم امروز قراره اتفاقی بیفته،اما چه اتفاقی؟بیژن به طرف كامپیوتررفت و یك cd داخل اون گذاشت. یك فیلم سوپر بود كه یك مرد با یك مرد دیگر مشغول حال كردن بودند.به اون گفتم:زود فیلمو خاموش كن و اون جواب داد: راستی چرا از من میترسی؟ من گفتم: من بهیچوجه ازتو نمیترسمگفت: پس چرا منو نمیكنی؟جواب دادم:از كردن پسرها بدم میاد.بیژن گفت: ببین بیا یك كاری بكنیم تو لازم نیست منو بكنی فقط بذار من برات ساك بزنم. نمیدونی چقدر هوس ساك زدن برای تو به سرم زده. تو بهترین دوست منی خودت میدونی كه من هیچكسو اندازه تو دوست ندارم. من با اینهمه آدمها سكس داشتم اونوقت با تو كه اینقدر دوستت دارم…..بیژن بعد از گفتن این حرفها به گریه افتاد. من از همجنس بازی متنفر بودم. خیلی متنفر. اما به خودم گفتم: دلم نمیاد دلشو بشكنم. یك ساك زدن چیزی نبود كه از اون دریغ كنم.تازه خوشم هم میومد!!!به آرامی كمربندمو درآوردم و شلوارمو كاملا كشید بیرون. كیرمو توی دستهاش گرفت و بوسید و بعد شروع كرد به ساك زدن. بقدری حرفه ای ساك میزد كه حد نداشت. خیلی خوشم اومد و روی صندلی نشستم و اون تا دلش میخواست عقده هاش رو خالی كرد. حدود نیم ساعتی گذشت و من آبم اومد و اون تمامش رو خورد.از اون روز به بعد هر وقت فیلم سوپر نگاه میكردیم اون بلافاصله دستش سمت كیرم میرفت و بعد هم برام ساك میزد. اجازه ندادم رابطه ما بیشتر از این بشه گفتم كه از همجنس بازی بدم میومد. اما اونطوری ساك میزد كه وسوسه میشدم. یكروز كه مثل همیشه داشتیم فیلم نگاه میكردیم و اونم ساك میزد وقتی آبم اومد ازش به شوخی پرسیدم: بیژن راستشو بگو خیلی قشنگ ساك میزنی. ساك زدنو كی بهت یادداده؟ و اونم جواب داد: مامانم!!!!ماتم برد و فكر كردم نكنه خوب نشنیدم و برای همین دوباره ازش پرسیدم:كی واو باز گفت: مامانم.باتعجب پرسیدم: مامانت؟ چطور؟؟؟ بیژن گفت: راستش دو ماه بعد از وفتی بابام فوت كرد یكشب كه رو تختم خوابیده بودم دیدم انگار یكی داره با كیرم بازی میكنه. ترسیدم و از خواب بلند شدم كه دیدم مامانمه. مامانم وقتی دید كه من بلند شدم انگشتشو رو بینیش گذاشت و اشاره كرد ساكت باشم و حرفی نزنم. منكه ترسیده بودم هیچی نگفتم و اون شروع كرد با كیر من بازی كردن وبعد هم برام ساك زد. اونوقت بلند شد و گفت: بخواب روم من هنوز میترسیدم ولی اون منو بلند كرد و روی خودش آورد و با دستش كیرمو گذاشت تو كسش و گفت بكن.من گفتم:آخه مامان.واون گفت:آخه نداره زودباش. منم شروع كردم به كردن واینقدر كردمش كه آبم اومد. از اونروز به بعد با مامانم خیلی سكس داریم. مامانم بود كه ساك زدنو یادم داد چون وقتی فهمید منم مثل اون دوست دارم كرده بشم یك كیر مصنوعی تهیه كرد و همیشه بعد از اینكه من میكنمش اون منو میكنه. البته مامانم نمیدونه كه من به بقیه هم میدم.ماتم برده بود ماجرایی كه شنیده بودم عجیبتر از اون بود كه بخوام به خودم بیاد. مادر بیژن فوق العاده زیبا بود و معلوم بود در سنی خیلی پایین مثلا ?? سال ازدواج كرده چون الان بیشتر از ?? یا ?? نداشت. اون یك زن بیوه بود كه خیلی از مردهای محل را حشری كرده بود اما به هیچكسی رو نمیداد و همه توی محل فكر میكردند از اون زن پاكتر پیدا نمیشه. یادمه هر بار با منم صحبت میكرد سرشو مینداخت پایین و حرف میزد و هیچوقت توی چشمام نگاه نمیكرد.به بیژن گفتم خوب بقیه اش؟ بیژن گفت: بقیه نداره میدونی دیشب مامانم خواست با من حال كنه كه نذاشتم. راستش فكر میكنم یكجورایی جلوش كم میارم. آخه اون خیلی حشریه و تا به من دست میزنه من آبم میاد. اگر منم مثل تو بودم كه آبم دیر میومد خیلی عالی بود چون اونو میتونستم راحتتر ارضا كنم.فكری به سرم زد اما یك لحظه از بیژن ترسیدم با وجود این شهوت طوری به من فشار آورد كه نتونستم جلوش استقامت كنم.نوشته شده توسط سرخ وسفید.برگرفته ازسایت سرخ وسفید. با صدایی لرزان به بیژن گفتم:بیژن یك چیزی بهت بگم ناراحت نمیشی؟ بیژن گفت: میدونی كه من از دست تو هیچوقت ناراحت نمیشم.-آخه این چیزی نیست كه ناراحت نشی-اشكال نداره بگوبا لحنی كه خیلی سعی میكردم بهش بر نخوره و فكر نكنه آدمی هستم كه از این مسئله میخوام سو استفاده كنم گفتم:بیژن میشه كاری كنی من و مادرت با هم…حرفمو خوردم. ادامه ندادم. یك لحظه ترسیدم و به خودم اومدم. بیژن نگاهی عمیق به من انداخت و گفت:میدونی تو بهترین دوست منی. با اینكه میدونم كارم اشتباهه اما چون تو مثل برادرم میمونی و به نوعی جزو خانواده ما به حساب میای پس اشكالی نداره. اما اینو بگم مطمئنم مامانم راضی نمیشه ما باید كاری كنیم كه اون غافلگیر بشه!!!پرسیدم:چطوری؟ اون جواب داد:امشب ساعت ? شب میام دنبالت و اونجا بهت میگم.شب شد و من منتظر بیژن مونده بودم. بیژن كمی زودتر از ساعت ? اومد و به من گفت: گوش كن. من تو رو زیر تختم قایم میكنم و بعد میگم زودتر میخوام بخوابم. مامانم چون دیشب نكردمش امشب خیلی حشریه و حتما میاد تا خوابم نبرده سراغم. وسط حال تو یكهو بلند شو وشروع كن به حال كردن. امیدوارم اینجوری راضی بشه به توهم بده.طوری كه كسی نفهمید بیژن منو برد داخل خونه و من رفتم زیر تختش حدودا بعد از نیم ساعت كه شام خوردند بیژن به مادرش گفت میخواد بخوابه و اومد تو اطاق و كاملا لخت شد و روی تخت خوابید. به آهستگی از من پرسید:حاضری؟ و منم گفتم آره. طولی نكشید كه مادر بیژن اومد و با دیدن بیژن كه كاملا لخت شده بود گفت:آخ پسركم انگار امروز خیلی دلت میخواسته مامان زودتر بیاد و بعد شروع كردم به لخت شدن. از زیر تخت جوریكه منو نبینه نگاهش میكردم بدنش سفید وچاق بود خیلی خوشگل بود. سینه هاش تكون میخورد و سوراخ كونش كمی گشاد بود كه مشخص میكرد كیر كاملا توش جا میگیره.مادر بیژن جلوی تخت شروع كرد خودشو مالوندن و سینه هاش را با دستهاش فشار دادن و خودشو هی خم و راست میكرد. بعد از مدتی روی تخت نشست و كسشو گذاشت روی انگشت پای بیژن كاملا توی كسش رفت. اونوقت دستش به طرف كیر بیژن دراز كرد و دیگه شروع كرد به ساك زدن.تحریك شده بودم.خیلی آهسته طوریكه مامانش منو نبینه اززیر تخت اومدم بیرون و بعد لباسهام رادرآوردم و كاملا برهنه شدم. بیژن منو دید و با دستش طوریكه مامانش نبینه به من اشاره كرد بیا و مادرش را بغل كرد و كس مادرش را گذاشت تو كیرش. اونوقت محكم مامانشو گرفت و نذاشت تكون بخوره.. مادر بیژن گفت:چقدر امروز مهربون شدی عزیزم، آره بكن، بكن زودباش. به بالای تخت رفتم. اونقدر تكون میخوردند كه متوجه نشدند و كیرمو گذاشتم روی كون مادرش و فشار دادم.مادربیژن ترسید و خودشو بزور آزاد كرد و به من نگاه كرد. ترسیدم و چیزی نگفتم. روشو از طرف من برگردوند و به پسرش كه بیخیال داشت مارا نگاه میكرد نگاهی انداخت و گفت:پاشو. بیژن گفت:بلند نمیشم چیه مگر چی شده؟مادربیژن گفت:این اینجا چیكار میكنه؟ بیژن جواب داد:میخواد بكندت مگه كیر نمیخواستی اینم كیر. یك كیر بزرگ داره كه میتونه جرت بده.مادربیژن گفت:یعنی چی؟درست حرف بزن.من گفتم:عذر میخوام ولی من و بیژن با هم این تصمیمو گرفتیم.مادرش گفت: چی؟ چه تصمیمی؟بیژن جواب داد:كه تو رو جرت بدیم مگه احتیاج نداشتی یكی بكنت خوب اینم همون یكی. دیگه حرفت چیه؟ بیژن بلند شد و مادرش را كه ساكت شده بود گرفت و خم كرد و بعد محكم با دستش روی كونش زد و گفت: مگه كیر نمیخوای و باز هم با دستش روی كونش زد. مادر بیژن چیزی نگفت ولی نزدیك بود گریه اش بگیره. بیژن به من اشاره كرد كه معطل نكن و زود بكن تو كونش. سریع به طرف كونش رفتم و كیرمو گذاشتم تو كونش. مادر بیژن دادی كشید و كمی خودشو جلو كشید و من باز فشار دادم كه كیرم كاملا رفت تو كونش. واضح بود كه مادرش چون خیلی وقت بود با كیر یك بچه حال كرده بود حالا كه یك كیر كلفت میرفت تو كونش داشت درد میكشید. بیژن مادرش را به صورت چهاردست و پا روی تخت گذاشت و به من اشاره كرد كه ادامه بدم و منم به شدت كیرمو تو كونش عقب جلو میكردم.مادر بیژن درد میكشید اما معلوم بود از این وضع ناراضی نیست. بیژن همینجور كه مادرش براش ساك میزد با دستش محكم روی كون وكمر مادرش میزد و به من میگفت: جرش بده زودباش. چند وقته كه كیر كلفت به خودش ندیده نشونش بده چه كیری داری زود باش. مادر بیژن با ناله هاش حرف اونو تایید میكرد بیژن كیرشو از دهن مادرش درآورد و به منم اشاره كرد بلندشم و بعد مادرش را برگردوند و از پشت خوابوند رو تخت و گفت: بكن تو كسش. كیرمو تا بیخ كردم تو كس مادر بیژن كه از لذت با دندوناش بالش را داشت پاره میكرد. بدجوری اونومیكردم. بیژن سینه های مادرش را گرفته بود و به شدت فشار میداد. مادر بیژن به پسرش اشاره كرد كه كیرشو بكنه لای سینه های اون و بیژن هم به حرفش گوش كرد و به مادرش لاسینه ای گذاشت. بعد از مدتی مادر بیژن بلند شد و كیر منو كرد تو دهنش و با زبونش اول سر كیرم و بعد تمامش را لیس زد اونوقت كیرمو فشارداد و میك زد. با زبونش روی كلاهك كیرمو سریع زبون میزد و هی اونو كاملا تو دهنش میكرد. بیژن هم از عقب به كس مامانش گذاشته بود و همونجوری انگشتشو توی كونش كرده بود.بعد از مدتی آب بیژن اومد و اونو ریخت روی كمر مامانش و بعد به ما دو تا گفت: من میرم بیرون تا شما راحت باشید. من به عقب مامانش رفتم و كیرمو گذاشتم توی كونش. مامانش آهسته گفت: خیلی كیرت كلفته. و من گفتم با همین كیر پاره ات میكنم. مامانش دوباره گفت:از كونم در بیار بكن تو كسم چند وقته كسم كیر كلفت به خودش ندیده. كیرمو در آوردم و گذاشتم تو كسش. حدودا نزدیك به ?? دقیقه فقط از كس كردمش. از شدت شهوت آبم داشت میومد به مادر بیژن گفتم:آبم داره میاد كه اون گفت:خیلی خوب بده بخورمش. دیگه تكونهام تند شده بود و هر دومون شدیدا عرق كرده بودیم. بعد از چند دقیقه فهمیدم دیگه آخرشه و داره میاد برای همین بلند شدم و كیرمو گذاشتم تو دهن مادر بیژن.با فشار زیادی آبم ریخت رو صورتش. مادر بیژن كیرمو تا آخر كرد تو دهنش و با ساك خوبی كه زد تمام آبمو خورد. بیحال كیرمو درآوردم و كنارش خوابیدم. بعد از چند دقیقه بیژن هم اومد و كنار ما دراز كشید.مادر بیژن با لبخند گفت:دیدید حریف هر دو تاتون شدم. ما خندیدیم.بیژن گفت:ببینیم چقدر طاقت میاری؟ مادربیژن پرسید:طاقت؟ و بیژن جواب داد:آره چون از این به بعد هر شب این بلا رو سرت میاریم. هر سه خندیدیم. از اون شب به بعد هروقت دلم میخواست كس بكنم میرفتم طبقه بالا و مادر بیژن را میكردم. گاهی اوقات هر سه ما با هم حال میكردیم و این راز بزرگ در سینه های ما حفظ میشد. بخصوص كه مادر بیژن هر دوی ما را مثل بچه های خودش دوست داشت و من را هم پسرش میدانست

:: لینك مطلب :: نظرات []
نوشته:علی S*S ساعت:11:10 ق.ظ تاریخ:پنجشنبه 28 آذر 1387

صفحات سایت