تبلیغات
اس ام اس عکس و فیلترشکن و داستان های خفن - اس ام اس عکس و فیلترشکن و داستان های خفن
 تبادل بنر با ما

اس ام اس عکس و فیلترشکن و داستان های خفن

شتباه : قسمت نهم
اومدم تو اتاقم رضا نشسته بود رو تختمو پتو رو کشیده بود تا روی شکمش منو که دید بلند شد و نشست گفت شیرین خوبی ؟ خیلی ناراحتم هر چی فکر می کنم می بینم کارمون درست نبود ...چرا اینجوری شد یهو ؟ رفتم کنارش و نشستم لبه تخت گفتم خوبم بابا...طوری نشده که فقط یه چند ماه جلوتر خانوم شدم ..با نگرانی نگام کرد و گفت خانوم که بودی خانومتر شدی ..ولی شیرینم کاش...پریدم وسط حرفشو گفتم دیگه ولی و کاش و اما..اینا نداره کاریه که شده ..واسه جفتمون هم که بد نشده ..خندیدمو رضا لباشو آورد جلو و لبام رو بوسید ...پریدم کنارشو دراز کشیدم کنارش بغلم کرد و شروع کرد به لیسیدن گردن و سینه هام..حس و حالمون که پریده بود اما رضا دوباره داشت شروع می کرد ..اینقدر با هم ور رفتیم تا دوباره داغ کردیم... اما اینبار من به زور هم نمی تونستم پام رو باز کنم واسه همین ناف به پایین رو بی خیال شدیم ...رضا گفت اینجوری که نمیشه پس تو چی ؟! گفتم من فعلا نمی تونم یه کمی دردش خوب شه بعد هنوزم یه کمی خونریزی داره ...کیرشو گرفتم تو دستم و شروع کردم به ساک زدن ...دستاشو برد توی موهامو گفت نمی خواد خوشگلم..بلند شو بیا بشین بغلم ..به تو خوش نگذره منم نمی خوام... امشب رو بی خیال یه ساعتی تو بغل هم بودیم و مثل زمان دوستیمون عشق بازی کردیم تا حالمون یه ذره بهتر شد ..رضا نمی تونست شب بمونه مسیرش از خونه ما تا محل کارش خیلی دور می شد ومی گفت دیر می رسم واسه همین آخر شب با هم خدافظی کردیم و رضا رفت ... تا صبح به خودم فحش دادم این چه کاری بود که کردم ؟.. آخه دختر منگول حشر هم حدی داره ..چرا اینجوری کردی ...الان که موقعش نبود..وااااای چرا دردش خوب نمیشه ... تا دیر وقت بیدار بودم وفکر می کردم که یواش یواش پلکام سنگین شد و خوابم برد...صبح سمیه زنگ زد و گفت میام پیشت عصر بریم به یاد اون وقتا یه گشتی بزنیم... سمیه حدودای ساعت 4 بود که اومد خونمون اینقدر با همدیگه حرف داشتیم که نمی دونستیم از کجا شروع کنیم... خیلی دلمون واسه هم تنگ شده بود..از دم در که سمیه اومد تو یه ماچمالی حسابی با هم راه انداختیم و کلی قربون صدقه هم رفتیم ..مامان خونه نبود..سمیه رو بردم تو اتاقم و کلی با هم صحبت کردیم..بعد از فرشید دیگه با کسی دوست نشده بود می گفت دیگه به پسرا بدبین شدم ...از رضا پرسید که چه جوریه ..گفتم مثل همون موقع ها ماهه ...آلبوم عکسامون رو واسش آوردم و تا دو سه ساعتی با فیلم جشنمون و عکسا سرگرم بودیم ...سمیه تنها کسی بود که می تونستم موضوع رو بهش بگم ...دلم میخواست بهش بگم با اینکه یه کمی خجالت می کشیدم اما تصمیم گرفتم بهش بگم.. یه کمی مقدمه چینی کردم و گفتم سمیه من یه کاری کردم نمی دونم چه جوری بگم بهت ...گفت چی کار کردی مگه ؟ بگو ...روم نمیشد بگم ..من..یعنی من و رضا ..خب ؟ تو و رضا چی ؟ بگو دیگه بابا ..سمیه بین خودمون بمونه ها...نمی دونم چه جوری این اتفاق افتاد ..خیلی با رضا سکس داشتیم اما اینبار نمی دونم چرا اینجوری شدیم... آلبومی که جلوش بود رو بست و گفت چی کار کردین ؟ نکنه نی نی کاشتید ؟!! گفتم نه بابا ...خدا نکنه ..اونقدر هم دیگه گند نزدیم سمیه من اپن شدم.. یه کمی نگام کرد وگفت دیووونه ...زرتی اپن شدی ؟! چی بگم دیگه از گند هم اونورتر رفتی ..دختر آخه آدم بعد از یه ماه عقد اپن میشه ؟ سرمو انداختم پایین و گفتم خب دست خودمون نبود ..اصلا آخرش که چی ؟!!! حالا یه ذره دیرتر و زودتر فرقی نداره..فکری کرد و گفت خونریزی داشتی ؟ گفتم آره بابا ...چقدر هم درد داشت تا همین دیشب هم خونش بند نیومده بود ..گفت خب پس ..کاملا اپن شدی ..دیگه کاریه که شده..حالا مواظب باش مامان نشی ..گفتم نه حواسمون به اون هست ..سمیه چی کار کنیم حالا ؟ .... هیچی ...پیش اومده دیگه فقط به نظر من زیاد نذار رضا از جلو باهات سکس کنه..واسش عادی میشه بذار واسه بعد از عروسیتون گفتم نمیشه که..مگه میشه آدم زنش اپن باشه بعد از یه راه دیگه باهاش سکس کنه ..نمی تونم ..خندید وگفت خب پس خودتم نمی تونی انگار ..این نظر من بود سعی کن این کاررو بکنی اولش سخته ولی بعدا عادی میشه واستون...با خودم فکر کردم سمیه تو شرایطش قرار نداره واسه خودش نظریه میده..مگه میشه من این کار رو بکنم ؟!! خب من زن رضا هستم اونم حق داره حالا که این وضعیت پیش اومده دیگه از جلو باهام سکس داشته باشه ...تازه خودم باعث این کار شدم رضا که نمی خواست اینجوری بشه.. بی خیالش .. یه کمی با سمیه صحبت کردیم و بعدشم که آماده شدیم به یاد اون موقع ها بریم بیرون و یه گردش حسابی بکنیم با هم... غروب که من برگشتم خونه مامان هم اومده بود.. گفتم مامان پیش عاطفه بودی ؟ گفت آره ...طفلک اونم تنهاست تو خونه اش...پسرا که خونه بند نمیشن ..شوهرشم که سرکاره ..خودش اکثر وقتا تو خونه تنهاست گفتم منم دلم واسش تنگ شده خیلی وقته ندیدمش تقریبا از بعد جشن عقد من و رضا عاطفه رو ندیدم ..مامان گفت دفعه بعد با هم میریم ببینش..گفتم خب مامان بگو اون بیاد اینجا این هفته ..مامان بلند شد و راه افتاد سمت آشپزخونه و گفت فکر نمی کنم وقت کنه بیاد..آخر این هفته داره میره شهرستان یه سری به خواهرش بزنه..احتمالا هفته دیگه بیاد..رفتم جلوی تقویم و یه نگاه به روزهای هفته انداختم ..ای مامان شیطون ! پس فکر همه چی رو کرده که میگه عاطفه هفته دیگه بیاد...لبخندی زدم و به روز دوشنبه هفته بعد نگاه کردم 7 مهر ..روز تولد من بود . اصلا یادم نبود.. رضا به خاطر اپن شدنم اوایل یه کمی ناراحت بود اونم بهش حق می دادم دوست نداشت تو این وضعیت پیش بیاد اما خب خودمم نمی دونستم یهو چه مرگم شد که اون کاررو کردم خب آدم تو اون موقعیت که چیزی حالیش نیست ..می خواست منو ببره دکتر تا یه معاینه بشم اما خودم نذاشتم گفتم وقتی همه چیز روشنه مگه دیوونه ایم بیخودی بریم دکتر.. اما یواش یواش عادی شد و فراموشش کردیم تازه بعضی وقتا خیلی هم خوشحال بودیم که این مانع نیست..همونطور که حدس می زدم نمی تونستم به حرف سمیه گوش کنم..همین که با رضا شروع می کردیم و آمپرا می رفت بالا دیگه نمی تونستیم خودمونو کنترل کنیم خصوصا این که واسه زن سکس از جلو یه لذته دیگه ای داره ...باید اعتراف کنم که خودمم نمی خواستم جلوی رضا رو بگیرم چون هم دلم می خواست رضا بیشتر و بیشتر لذت ببره هم واسه خودم خیلی عالی بود...بعد از اون تازه فهمیده بودم سکس یعنی چی ..هر دومون دیگه عادی شده بود واسمون حتی خود رضا گاهی وقتا می گفت کاش زودتر این کاررو می کردی ..دیگه باید حواسمون رو جمع می کردیم تا به قول سمیه مامان نشم ..وگرنه دیگه نمی شد کاریش کرد و آبرومون می رفت..حتی از فکرشم می ترسیدم خیلی ضایع بازی میشد..
دوشنبه 7 مهر ماه ...امروز روز تولدمه...یه جشن خیلی خودمونی و کوچیک تو خونمون قراره بگیریم..فقط خانواده رضا و خانواده عاطفه دعوت هستن .. خانواده رضا زودتر اومده بودن چون راهشون هم نزدیکتر بود ..به خودم رسیدم آماده شده بودم و منتظر بقیه بودم..کنار رضا نشسته بودم و داشتیم با هم صحبت می کردیم و می خندیدیم ..یاد جشن تولده خود رضا افتاده بودیم که چهار نفری رفته بودیم بیرون...از یادآوری اون روز می خندیدیم ..رضا هم از قطع رابطه فرشید و سمیه با خبر شده بود..فرشید عوضی بهش گفته بود سمیه به دردم نمی خورد..خیلی ترسو بوده... خوبیش این بود که رضا خودش فرشید رو می شناخت و به حرفاش اهمیت نمی داد... تو همین صحبتها بودیم که شاهین از تو آشپزخونه اومد بیرون و گفت شیرین مگه تولده تو نیست ؟ گفتم چرا ..گفت خب ! پس چرا من باید همه کارها رو بکنم ؟ به جای من رضا جواب داد آآآآهای شاهین خان من نمی ذارم شیرین دست به سیاه و سفید بزنه ها...یه قیافه واسه شاهین گرفتم و گفتم..دیدی ؟! حالا برو به ادامه کارت برس ..به شوخی زبونشو در آورد بیرون و یه ادا در آورد و برگشت تو آشپزخونه..از صبح مامان و شاهین هی واسه من جشن من تدارک دیده بودن وقتی فکر می کردم آخرین جشن تولدیه که تو خونه مامانم هستم دلم می گرفت یعنی از سال بعد دیگه جشن تولدم این مدلی نیست.. با این همه قصه که از مادرشوهر و عروس شنیدم واقعا مادرشوهر من خوب بود حد اقل نمی شد ایراد زیادی ازش گرفت خیلی تو کار من و رضا دخالت نمی کرد سعی می کرد بی طرف باشه ..پدرشوهرمو خیلی بیشتر دوست داشتم خیلی شوخ و سرحال بود و هر وقت منو می دید حسابی با هم شوخی می کردیم خیلی مهربون بود اندازه بابای خودم دوستش داشتم ..شاهین و رضا هم خیلی با هم عیاق بودن ..خوشحال بودم از اینکه همه چیز همون جوریه که من فکرشو می کردم یه بار دیگه به انتخابم افتخار کردم و از اینکه رضا رو دارم خدا رو شکر کردم ..
ادامه دارد ....
نویسنده :الهام
ارسال شده توسط علی در 6:27 PM 0 نظرات 
برچسبها: اشتباه : قسمت نهم
اشتباه : قسمت هشتم
بعد از حرفهای سمیه یه کمی به خاطر سمیه ناراحت شدم ..دلم نمی خواست بهترین دوستم رو اینجوری بی حوصله ببینم می دونستم حالش خوب نیست اما نمی خواد نشون بده که مبادا من ناراحت شم ..می شناختمش خیلی حساس بود ..چند تا بد وبیراه هم به فرشید نثار کردم ..صدای زنگ که اومد سریع خودمو آماده کردم و پریدم پایین ...مامان در رو باز کرده بود رضا بود..اومدش تو و گفت سلاااام... آماده ای شیرینم ؟ گفتم سلام..آره عزیزم اول یه چیزی بخور یه کمی خنک شی بعد میریم ..گفت نه دیگه بپر بریم که خرید داریم دیر میشه... رفتم کنارش و گفتم بریم من آماده ام... مامان داشت با مهربونی بهمون نگاه میکرد... بهش چشمک زدم و گفتم ما رفتیم..گفت برید ...مبارکتون باشه .. مواظب خودتون باشید.. چند ساعتی با رضا تو مغازه های مختلف چرخیدیم و اینقدر گشتیم تا بالاخره حلقه هایی که می خواستیم رو انتخاب کردیم ...به نظر خودمون که خیلی خیلی خوشگل بود مخصوصا اون نگینهای خوشگل و سفیدی که روشون بود... وقتی انداختمش تو دستم باورم نمیشد که عروس شدم ..من..شیرین...دختر کوچولوی لوس و یکی یه دونه ...از این فکرا خنده ام گرفت ...لباس جشنم رو قبلا انتخاب کرده بودم واسه همین مشکلی بابت انتخاب کردن و از این حرفا نداشتیم یه راست رفتیم و من پروش کردم و خریدیم... مدلش پرنسسی پفکی بود ..آبی خیلی خیلی ملایم..با سنگ دوزیهای ظریف و زیبا... موقع پرو نذاشتم رضا ببینه گفتم باید تو جشن ببینی الان مزه اش میره...گفت بد جنس... تا اون موقع که من مر..پریدم وسط حرفشو گفتم رضا اینو نگو حتی به شوخی...من آلرژی دارم به این حرف ... خندید و گفت باشه بابا ...چشم.. بیشتر وقتمون واسه خرید رضا رفت که می خواست کت و شلوار بخره...مثل دخترا بود اینقدر سخت می گرفت و این مغازه اون مغازه می رفت که می گفتم خدا رو شکر تو دختر نشدی وگرنه تا صبح باید می چرخیدیم ... بالاخره با کمک من موفق شد اونی که می خواد رو انتخاب کنه ...کرمی رنگ بود و خیلی رنگش به لباس من میخورد ...یه کراوات طوسی هم خرید به نظرم خیلی خوشگل میشد ..دلم می خواست زودتر جمعه از راه برسه... شب که رسیدیم خونه با کوله باری از لباس و وسایل خسته و کوفته اومدیم تو...رضا چند دقیقه ای نشست هر کاری کردیم شام بخوره بعد بره نموند...گفت بعدا میام چند تا کاردیگه دارم سر فرصت میام .. من تا جلوی در باهاش رفتم .. گفت مواظب خودت باش عروس خانوم...زیاد خودتو خسته نکنی .. گفتم نه خیالت راحت عزیزم...مواظبم ...سرشو آورد جلو و پیشونیمو بوسید و با هم خدافظی کردیم... و بالاخره روز جمعه از راه رسید...روزیکه منو رضا قراربود زن و شوهر بشیم و تا ابد کنار هم باشیم ...روزیکه دیگه همه نگرانی ها و ترسیدنم تموم میشه و برای همیشه کنار هم هستیم...بهترین روز زندگی هر دومون جمعه 27 مرداد... از صبح توی آرایشگاه هستم ..تقریبا کار تموم شده و من آماده رفتنم ..خیلی خوشگل شدم اونقدر که شاید رضا منو نشناسه... جلوی آینه بزرگ وشیک آرایشگاه ایستاده بودم و به خودم نگاه می کردم واااااااای یعنی اینی که تو آینه داره بهم نگاه می کنه همون شیرینه ..یعنی این منم ..چقدر تغییر کردم ..دلم یه لحظه واسه شیرین قبلی تنگ شد..ولی چقدر الان خوشگل شده بودم..موهام با اون گلهایی که همرنگ لباسم بود ..لباسم که با این صورت آرایش کرده دو برابر قشنگم کرده بود ...همه و همه باعث شده بود حسابی تغییر کنم ...چند دقیقه بعد رضا اومد دنبالم و با همراهی چند تا از فامیلها رفتیم به طرف تالار..اینقدر تو ماشین ازم تعریف کرد که داشتم سرگیجه می گرفتم می گفت دلم می خواد همین الان بغلت کنم و اینقدر بوست کنم تا از حال بری ...گفتم خب حالا مواظب باش تصادف نکنیم ..این همه زحمت کشیدیم ...خندید و گفت باشه بابا حواسم هست ..خیالت راحت. رضا هم خیلی خوش تیپ شده بود..واقعا هر کی ما رو میدید حسرت می خورد حداقل به نظر من که اینطور بود چون ما چیزی کم نداشتیم... هر دو تکیمل بودیم... بعد از یه زدن و رقصیدن و خوردن حسابی بین من و رضا خطبه عقد جاری شد و من و رضا رسما زن و شوهر شدیم... نمی تونم اون حس رو بیان کنم اما مطمئن بودم دیگه چیزی از خدا نمی خوام ..چون مهمترین خواسته ام رو قبول کرده بود رضا واسه من همه چیز بود پس دیگه چیزی نمی خواستم ...رضا آروم تو گوشم زمزمه کرد دوستت دارم شیرین خیلی زیااااد...نگاش کردم و گفتم منم دوستت دارم رضا ...هر لحظه که میگذره به عشقم اضافه میشه..لبخندی زد و نگاهمون هنوز بهم گره خورده بود که با سرو صدای اطرفیانمون به خودمون اومدیم .. یک ماه بعد .... من و رضا بهترین روزهای زندگیمون رو می گذرونیم ..رضا به قولی که به بابام داده بود عمل کرد و یه کار پیدا کرد که البته پارتیش هم برادرش بود ..توی یه شرکت خصوصی بود و حقوقش به اون صورت بالا نبود ولی بازم واسه اینکه صدای بابام درنیاد خوب بود..صبح تا عصر حدودای 6 سرکار بود و بعدش که میامد یا با هم میریم بیرون ..یا تو خونه خوش می گذرونیم.. هر دو احساس خوشبختی می کنیم ما به خانواده هامون ثابت کردیم که همدیگرو خوب می شناختیم و هیچ مشکلی با هم نداریم... به اونا ثابت کردیم که بچه نیستیم و می تونیم از پس مشکلات بربیاییم... امشب هم رضا شام خونه ماست ...اتاقمو مرتب کرده بودم و گفتم تا رضا بیاد یه زنگ به سمیه بزنم ..چند وقتی میشد خبری نداشتم ازش...شمارشو گرفتم خودش گوشی رو برداشت.. سلام سمیه خوبی ؟...شییییریییین تویی..سلام جیگرم.. خوبی ؟ ای بی معرفت ما رو دیگه از یاد بردی ها ...اینه دیگه آره ؟ گفتم قربونت برم... مگه میشه سمی رو از یاد ببرم ؟..به خدا خیلی وقته می خوام بهت زنگ بزنم اما هر دفعه موردی پیش میاد و جور نمیشه... خندید و گفت اشکالی نداره درکت می کنم بالاخره دوران نامزدی اینجوریاست دیگه... منم چند بار زنگ زدم اما خونه نبودی..یه هفته ای میشه با هم حرف نزدیم حرفام باد کرده ..چی کار کنیم ؟!! خندیدمو گفتم فردا بیا خونمون ..دلم خیلی واست تنگ شده ..گفت باشه اگه اومدنی شدم بهت خبر میدم...وسط حرفمون بود که از سرو صداها متوجه شدم رضا اومده...چند دقیقه ای با سمیه حرف زدم و قرار شد بیاد خونمون خدافظی که کردیم رفتم پایین پیش رضا ... بلند گفتم سلاااااااااام... خندید و گفت به به سلام ...دست به سینه ایستاد و گفت 5 دقیقه دیر اومدی چی کار می کردی ؟ گفتم ببخشید داشتم با سمیه حرف می زدم ..دستشو انداخت دور گردنمو آروم تو گوشم گفت می بخشمت اما شرط داره...آروم زدم به پهلوشو گفتم من که میدونم شرطت چیه ...باشه قبول ..مامان تو آشپزخونه بود و داشت شربت آماده میکرد...گفت خب پس بیا تا مامانت نیومده..صورتشو آورد جلو و لباشو گذاشت رو لبام.. داشت آهسته لبام رو می خورد که خودمو کشیدم عقب و گفتم فعلا بسه ..الان مامان میاد..بقیه اش باشه وقتی رفتیم تو اتاق خودم ..چشمکی زد و گفت باشه به امید اون لحظه...هر دو خندیدیم.. چند دقیقه ای نشستیم ..رضا و مامان داشتن صحبت می کردن ..اول شاهین اومد بعدم بابا..یه کمی که صحبت کردیم وقت شام شد ..من و رضا لحظه شماری می کردیم که بریم بالا و به کارمون برسیم !!! جفتمون هم خیلی داغ بودیم ...من بعد از ازدواج اینجوری شده بودم ولی رضا قبلش هم داغ بود...سکس با عشق یه لذت دیگه ای داشت ... شام رو که خوردیم مامان نذاشت دست به ظرفها بزنم گفت تو برو پیش رضا خودم جمع می کنم ...منم از خدا خواسته به بهانه کامپیوتر با رضا رفتیم بالا ..سکوت اتاق داشت تشویقمون می کرد زودترشروع کنیم ..هردو داغ کرده بودیم و آمپرمون رفته بود بالا ..رضا چراغ خواب اتاقم رو روشن کرد و گفت برق رو خاموش کن اینجوری بهتره با نورملایم ..عاشق این خل بازیاش بودم ...همیشه دوست داشت توی یه محیط رمانتیک شروع کنیم ..منم خیلی با این اخلاقش حال می کردم .. کلید برق رو زدم و رفتم طرفش ..ایستادیم رو به روی هم..چشم تو چشم ..یه قدم بهم نزدیک شد ..چسبیده بودیم بهم ..دستش رو انداخت دور کمرم رفتم تو بغلش دستامو انداختم دور گردنش ..گفت خب شرطت نصفه مونده بود ..لباشو گذاشت رو لبهام ...وااااااای چقدر داغ بود ..همه لبهام رو کرده بود تو دهنش ..با زبونش می کشید دور لبهام ..یه گاز آروم از لبام گرفت و دوباره صدای نفسهاش شنیده میشد ..نفسهای تند و بلند ...همیشه میگفت شیرین لبهای تو کارسازه ...به محض لب گرفتن اینجوری قاط میزد..دستشو از کمرم کشید روی باسنم و می مالیدش...محکمتر داشت لبام رو می خورد حس می کردم الان کنده میشه لبام...لبشو از لبام جدا کردو رفت سمت گردنم..آهسته می بوسید و رفت سمت گوشام...نفسش که می خورد به گوشم قلقلکم می اومد...دستشو گذاشت زیر رونمو یه پامو داد بالا و خودشو می مالید بهم ..سست شده بودیم..دیدیم اینجوری نمیشه رفتیم طرف تختم ...منو خوابوند و خودش اومد روم ..چشمم خورد به شلوارش که حسابی باد کرده بود ..خندیدمو گفتم رضا شلوارتو دربیار اونو کشتی ...با صدایی حشری گفت من نکشتمش که تو داری می کشیش ...بلندتر خندیدم ..گفت جوووونممم..دستاشو گذاشت روی سینه هام و از روی تاپم می مالیدشون... منم خیلی داغ کرده بودم..دستامو گذاشتم روی دستاشو همزمان با هم سینه هامو می مالیدیم...چند دقیقه بعد تاپمو در آورد و سینه هامو از روی سوتین می خورد...صدام داشت بلند میشد..آآآآآخ...یواشتر..گاز نگیر رضا...آها با زبون...آآآآره خوبه ..فقط صدای نفسهای رضا شنیده میشد..سوتینم از جلو باز میشد سریع بازش کرد و سینه هام که افتاد بیرون حمله کرد بهشون ...نوکشو کرد توی دهنشو و با دهنش می کشیدش..درد می گرفت ولی خیلی حال می کردم..زبونش روی سینه هام می کشید همه سینه ام خیس شده بود..از زور شهوت داشتم می ترکیدم..دیگه طاقت نداشتم زدمش کنار و افتادم روش ...یه کمی سینه اش رو گاز گرفتم خیلی به این کار حساس بود..دیوونه میشد با این کار ...کمر شلوارشو باز کردم و دکمه هاشو خیلی آروم باز می کردم ..با چشمهای خمار نگام کرد و گفت کشتی منو شیرین درش بیار دیگه ...شلوارشو در آوردم و از روی شورت مشکی که پاش بود کیرشو می مالیدم...معلوم بود حسابی بزرگ شده ..خیلی کلفت شده بود و داغ بود..تو دستم جا نمی شد ..شورتش رو کشیدم پایین و از پاش درآوردم.. اووووه رضا ببین چی شده...پیرهنشو از تنش درآورد و گفت تقصیره تو دیگه...زود باش از دلش دربیار..دولا شدم و شروع کردم به ساک زدن..کیرشو بردم تو دهنمو فشار لبم رو بهش بیشتر کردم ..عقب و جلو می کردمش تو دهنم.. واااای داشتم خفه میشدم از بس کلفت بود..چقدر این دفعه بزرگ شده بود..زبونمو کشیدم رو نوکشو اول یه فشار بهش دادم که داد رضا دراومد می دونستم خیلی داغ کرده ..نمی تونست چشماش رو باز کنه ..تنش حسابی داغ بود.. زبونمو می کشید روی کیرشو تا بیضه هاش میرفتم .. می کردمشون تو دهنمو همه جاش رو لیس می زدم... می خواستم غرق لذتش کنم...چند دقیقه که واسش ساک زدم گفت آآآآخ بسه...الان میادا...فعلا کافیه...بلند شد و منو خوابوند.. شلوارمو در آورد و یه نگاه به شورتم کرد ..دستشو کشید روی کسم و گفت بذارمنم از دل این دربیارم اینجوری خیس شده..شورتمو درآورد و پاهامو باز کرد ...سرشو که برد جلو و نفسش خورد به کسم شهوتم دو برابرشد ...طاقت نداشتم گفتم زود باش دیگه رضا ...واااااااای دارم میمیرم...انگار منتظر حرف من بود حمله کرد..همه کسم رو برد توی دهنش ..زبونش رو میکشید روی چاکشو تا بالای کسم لیس می زد.. نوک زبونشو فرو کرده بود تو کسم ..صدای آه و ناله ام پیچیده بود تو اتاق نمی تونستم خودمو کنترل کنم ..با تمام وجود لذت می بردم.. زبونش که خورد به چوچولم داشتم دیوونه میشدم خودمو عقب جلو می کردمو کسم رو فشار میدادم به لباش و زبونش...واااای دیگه نمی تونم رضا...آآآآآآآآخ ...دستشو برد روی کسم و شروع کرد به مالیدنش .. داد میزدم محکمتر...ااااااااای تندتر...بازم تندتر...دستشو برد کنار و کیرشو می مالید روی کسم...چشمام رو باز کردم و دیدم داره کیرشو می ماله به کسم ..تو حاله خودم نبودم ..شهوت همه تنم رو پر کرده بود...سر کیرش قرمز شده بود..تمام رگهاش زده بود بیرون..با کیرش آروم می کوبید روی کسم ...انگار هر دومون داشتیم دیوونه می شدیم...کیرشو که گذاشت جلوی کسم گفتم فشار بده...بکن توش رضا.... هیچی حالیمون نبود...سر کیرشو فشار داد و یه آآآآآه بلند کشید و گفت جوووون چه تنگی... آآآآخ کیرم داره می ترکه...خودمو فشار دادم به کیرش که یهو تا دسته رفت تو ..جیغم رفت هوا...وااااااااای احساس سوزش تمام تنم رو پرکرد انگار از تو داغ شدم...با جیغی که زدم رضا بی حرکت سر جاش مونده بود...با تمام درد و سوزشی که داشتم اما از ورود کیرش توی کسم احساس لذت می کردم ...رضا یه تلمبه آروم زد و گفت آآآآآآآآآخ چقدر داغه ...جوووون چه کسی داری شیرین...اااااخ ..وای که چقدر تنگه...سرشو برد پایین که نگاه بندازه به کسم یهو انگار برق گرفته باشدش کیرشو کشید بیرون و گفت خووون ...شیرین خون..نیم خیز شدم و گفتم پرده افتاد ! رضا با نگرانی گفت ای بابا چی کار کردیم ما...؟؟؟ بلند شد و رفت چند تا دستمال آورد واسم و کشید دور کسم که کاملا خونی شده بود...درد داشتم ..گفتم بده خودم پاک کنم ...خیلی درد می کنه..کنارم نشست و گفت همش تقصیره منه...شیرین ببخش..گفتم یعنی چی تقصیره تو ..خودم اینقدر داغ کردم که فشار آوردم بهت ...ما دیگه زن و شوهریم نباید بترسیم.. لبخندی زد و گفت نمی ترسم ..ناراحتم آخه خیلی درد داری ...به کسی هم که نمیشه گفت ..خودمو تمیز کردم و بلند شدم و گفتم اشکالی نداره ..دردش طبیعیه ..یواش یواش خوب میشه ..خوب نمی تونستم راه برم...احساس می کردم یه چیزی توی بدنم بوده ولی حالا دیگه نیست..انگار کسم خالی شده بود..رضا کمکم کرد لباسام رو بپوشم ..می خواستم برم تو دستشویی و خودم رو تمیز کنم ...با دستمال نمیشد...رفتم و خودمو شستم و تمیز کردم ...آخ مامان!... چه دردی دارم ..از تو احساس درد می کنم ..راه رفتنم که یه کمی ضایع بود..
ادامه دارد ....
نویسنده :الهام
ارسال شده توسط علی در 6:27 PM 0 نظرات 
برچسبها: اشتباه : قسمت هشتم
اشتباه : قسمت هفتم
نمی دونم چقدر تو حال و هوای خودم بودم که از پایین صدای سر و صدا شنیدم گوشام رو تیز کردم انگار مامان بود بلند شدم و رفتم پایین ..تو پله ها که رسیدم دیدمش نشسته بود رو مبل و دکمه های مانتوشم باز کرده بود و داشت خودش رو باد میزد گفتم سلام مامان کجا بودی ؟... گفت سلام ..تو کجا بودی یادداشت گذاشتی جلوی آینه ...یادم افتاد یادداشتم رو برنداشتم گفتم خوندیش که حوصله ام سر رفته بود..یه گشتی زدیم با سمیه..تو کجا بودی..خیلی دیر کردی ...گفت اول یه لیوان آب بهم بده نفسم بالا بیاد...اااااااوه چقدر هوا گرمه ... رفتم از توی یخچال یه لیوان آب تگری واسش آوردم و دادم بهش یه کمی خورد و انگار گلوش تازه شد ..گفت رفته بودم پیش عاطفه ..عاطفه دوست جون جونی مامانم بود همونجوری که من با سمیه خیلی جور بودم مامانم هم با عاطفه خیلی جور بود..چند سال پیش که توی یه محل دیگه بودیم با اونا همسایه بودیم از اونجا با هم دوست شدن و ارتباطشون رو حفظ کردن ..عاطفه تقریبا همسن مامانم بود منتهی خیلی سرزنده تر خیلی جوون تر از سنش نشون میداد... اخلاقش مثل مامانم بود مهربون و دوست داشتنی بود و خیلی من و شاهین رو دوست داشت اما یه فرق با مامانم داشت اونم این بود که اعتقادی به حجاب و از این حرفا نداشت وقتی میامد خونه ما یا یه پیرهن تنش بود که پاهاش معلوم بود و سینه اش باز بود و با اون موهای بلند و پریشون رژه میرفت تو خونمون ...( اینم بگم که اصلا منظوری نداشت خیلی این چیزا واسش عادی بود ) یا یه بلیز و شلوار می پوشید.. بابا زیاد خوشش نمیامد ..ولی وقتی می دید مامان و عاطفه چقدر با هم خوبن و همدیگرو دوست دارن چیزی نمی گفت ...شاهین هم اخلاقش مثل بابا بود ..ولی من خیلی عاطفه رو دوست داشتم ...اونم دختر نداشت فقط سه تا پسر داشت واسه همین منو خیلی دوست داشت .. خونه عاطفه از ما نسبتا دور بود خب پس طبیعی بود که مامان دیر برسه..پرسیدم خب مامان چه خبر؟ عاطفه جون خوب بود ؟ گفت آره بد نبود... رفتم باهاش راجع به تو و رضا صحبت کنم ..مشورت کنم ..تحقیق کنیم راجع به اونا ..اخمام رفت تو هم ..رومو برگردوندم و گفتم : مامان چه مشورتی ؟ چه تحقیقی ؟ بابا ترو خدا اینقدر دنبال بهونه نگردین.. ااااااااه من نمی فهمم یه حرف و چند بار باید تو این خونه گفت اصلا کاش همون شبهایی که غذا نمی خوردم و حبس شده بودم می مردم ..بعد بلند شدم و رفتم طرف پله ها هنوز دو تا پله نرفته بودم بالا که مامان گفت وایسا ببینم ..حرف می زنی بیا جوابتم بشنو...وایساده بودم سر جام...مامان دوباره گفت شیرین نشنیدی ؟ با اکراه برگشتم و در حالی که سرم پایین بود و به مامان نگاه نمی کردم همونجا به نرده های کنار پله تکیه دادم ...مامان یه کمی عصبی بود ولی مشخص بود سعی میکنه خودش رو کنترل کنه اما زیاد موفق نبود...شروع کرد : شیرین دیگه خسته شدم .. شب تا صبح خوابم نمی بره...آخه مگه من چند تا دختر دارم ..چرا اینجوری می کنی ؟ مگه میشه نشناخته تو رو بدم دست اونا و بری..باید بفهمم چه جورین و چی کارن ما که اونها رو نمی شناسیم ...اسم محل و کوچشون رو که بهم گفتی منم به عاطفه گفتم اونم گفت زنداداشش تو اون محل میشینه .. می تونن تحقیق کنن..فریاد کشیدم نننننننننه...بیخود کرده نمی خوام کسی راجع به رضا تحقیق کنه ...من اونو می شناسم چرا از من نمی پرسید هرچی می خوای بدونی از من بپرس ..مامان بلند شد و اومد جلوم ایستاد و گفت باشه ..بگو ببینم خانواده رضا چه جورین ؟ پدر و مادرش چه جور آدمایین ؟ اخلاقشون چه جوریه ؟ اصلا شیرین خانوم بگو ببینم شما چند وقته اونا رو می شناسی ؟ کم آوردم ..گفتم مامان من حرف آخرم رو زدم..امروز دوشنبه است و رضا اینا چند شب دیگه میان اینجا ...به خدا مامان اگه کسی بخواد سنگ بندازه ..بهانه بتراشه..به اسم تحقیق بخواد ما رو سر بدونه..چه میدونم از این کارا بکنه من دیگه طاقت ندارم با رضا میرم از اینجا..مامان چشاش گرد شد صورتش قرمز شد ..عصبانی بود...خودمو آماده عکس العملش کردم معمولا وقتی عصبانی میشد فریاد می کشید : برو تو اتاقت ریختتو نبینم ..اما اینبار چیزی نگفت و خودش رفت تو اتاقش.. منم رفتم بالا و به خودم گفتم آفرین ..خوب آب پاکی رو ریختی رو دستشون..بلند شده این همه راه بره پیش عاطفه که زنداداش اون پلیس بازی دربیاره ..حالا می فهمن که من شوخی ندارم... دیگه نمی گم که اون چند روز رو چه جوری گذروندم...هر روز به یه بهانه رضا رو میدیدم همدیگرو دلداری میدادیم که همه چی درست میشه...اونم از طرف خونوادش مطمئن بود..منم مطمئن بودم با این کارایی که من تو خونه کردم دیگه کسی جرات نداره چیزی بگه و همه اوکی رو میدن.. می دونستم مامان داره زیرزیرکی یه کارایی می کنه چون عاطفه خیلی بیش از حد زنگ می زد خونمون ...اما واسم مهم نبود ...می دونستم با تهدیدی که من کردم مامانم قید سر دوندنه من و رضا رو زده .. بالاخره پنج شنبه از راه رسید..همون پنج شنبه رویایی که منتظرش بودم همونی که قراربود آینده شیرینه ما توش رقم بخوره.. از صبح که بیدار شدم خیلی سرحال بودم و همش سربه سر بقیه می ذاشتم ....شاهین اون رو تعطیل کرده بود و خونه بود بابا هم تا عصر سر کار می موند و زودتر میامد.. اینقدر تو خونه شوخی می کردم و می خندیدم که شاهین گفت والا ندیده بودیم عروس اینقدر ذوق زده باشه ..زشته یه کمی خودتو کنترل کن ..خندیدمو گفتم بذار موقع زن گرفتنه خودت بشه ببینم می تونی خودتو کنترل کنی ...گفت عمرا من زن بگیرم مگه عقلم کمه..بیام زن بگیرم خودمو اسیر کنم که چی ..اصلا حرفشم نزن..گفتم اوووه ..باشه می بینیم.. بعد از ناهار من رفتم حموم و یه دوش گرفتم ...حسابی به خودم رسیده بود..لباسم به آلبالویی می زد و یه روسری خوشگل کوچیک هم سرم بود که رنگش به لباسم می خورد ..رفتم جلوی آینه و یه آرایش ملایم کردم ..مامان اومد تو اتاقم منو که اون شکلی دید لبخندی زد و گفت امیدوارم خوشبخت باشی شیرین.. چشماش پر از اشک شده بود گفتم ماماااااان ...من که هنوز نرفتم ...حالا حالاها اینجام...اشکشو پاک کرد و گفت آره ..ولی اینجور که تو گرفتی فکر کنم هفته دیگه عروسی کنی و بری...صورتمو بوسید و رفت ..تازه یادم افتاده بود که با ازدواج کردنم باید از خونه جدا شم ..از اتاقم ..مامانی خودم..شاهین ..بابا...این خونه ...بغضم گرفت ..می خواستم گریه کنم که دیدم ممکنه صورتم بهم بریزه به زور جلوی خودم رو گرفتم .. شب بود..صدای زنگ اومد ...من مثل دفعه قبل تو اتاق شاهین بودم.. همه چیز داشت مثل دفعه قبل تکرار می شد ..رضا و خونواده اش اومده بودن اما اینبار فقط خودشون سه نفر بودن و برادرش نبود..کمی صحبت ...بعد صدا زدن مامان که چایی ببرم...رفتن من ..شروع صحبتهای رسمی ..هر دو خونواده می دونستن که من ورضا قبلا همه حرفامون زده شده و هیچی نباید باعث بشه که جلوی ازدواج ما گرفته بشه ..ولی انگار داشتن یه رسم رو به جا می آوردن ...من رفته بودم تو آشپزخونه که صداشون رو می شنیدم مبارکه... ایشالا خوشبخت بشن...بعد صدای دست زدنشون...و صدا زدن مامان که شیرینی ببرم...از خوشحالی دلم می خواست بپرم بیرون و رضا رو همونجا بغل کنم ..باورم نمی شد اینبار دیگه همه چیز همونی شده بود که منو رضا می خواستیم...خدایا بالاخره این آرزوم براورده شد.. هوراااااااا... ظرف شیرینی رو برداشتم و رفتم پیش اونا همشون دست زدن و مادر رضا بلند شدو منو بوسید و بهم تبریک گفت ..نگاه افتاد به صورت رضا که عشق از چشماش می بارید...لبخندی بهم زدیمو شروع کردم به تعارف شیرینی و خودمم نشستم بعدش.. مراسم عقدمون قرار بود آخر هفته بعد باشه.. نمی تونم حسم رو بیان کنم ..فوق العاده خوشحال بودم و به نظرم زندگی خیلی خیلی زیبا می اومد...احساس می کردم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم .. رضا اینا که رفتن بابا بهم گفت چند روز مونده به عقد با رضا برید حلقه بخرید ..خوشبخت بشی بابایی ..بغضم گرفت ..مامان داشت بشقابها و وسایل رو از روی میز برمی داشت ..شاهین هم پکر بود و حواسش رو داده بود به تلویزیون اما میدونستم هیچی از اون نمی فهمه و تو فکره.. با بغض گفتم مرسی بابا ..طاقت نیوردم مثل بچگیام خودمو انداختم تو بغل بابا و صدای گریه ام بلند شد.. بابا سرمو بوسید و گفت عروس خانومه یه دنده من دیگه چرا گریه می کنه ..باید خوشحال باشه..صدای گریه مامان هم اومد..بشقابها رو برداشت و رفت توی آشپزخونه... نمی تونستم خودمو کنترل کنم بغضی که از ظهر تو گلوم بود حالا حسابی سربازکرده بود و می خواستم خودمو خالی کنم... بابا دست کشید رو موهامو گفت شیرین جان همه دخترا یه روزی ازدواج می کنن..این خیلی طبیعیه..ناراحت نباش بابایی ما هر روز میاییم پیشت ..دوباره بوسم کرد و گفت خوب نیست تو این روز گریه کنی ...منو از بغلش کشید بیرون و اشکام رو پاک کرد و گفت دیگه گریه بسه...باید بخندی.. وگرنه پشیمون میشیماااا...از این حرفش خنده ام گرفت خودشم خندید...
25 مرداد ...امروز چهارشنبه است ..روز جمعه جشن عقد من و رضاست .. رضا قراره تا یه ساعت دیگه بیاد دنبالم بریم حلقه بخریم ...داشتم جلوی آینه آماده می شدم ..تلفن زنگ خورد ... وقت نداشتم گوشی رو جواب بدم باید زودتر آماده می شدم ..ولی احتمال دادم رضا باشه..زود پریدم و گوشی رو برداشتم بله ؟ .. سلام شیرین ..چطوری ؟.. سلام سمیه مرسی تو خوبی...چه عجب یاد ما کردی.. خوب سرت با فرشید گرمه ها ..بی حوصله خندید و گفت برو بابا دلت خوشه ...فرشید چیه... بهم زدم باهاش.. چیییییییی ؟!!!!!!! ...بهم زدی ؟ چرا دیوونه ؟ ...چرا نداره شیرین..نکنه فکر کردی همه مثل تو باید با دوست پسراشون ازدواج کنن آره ؟ ..گفتم نه..آخه... خیلی غیرمنتظره بود..چرا ؟ گفت سر همین موضوع سکس و از این حرفها ...پسره آشغال منو با این زنهای خیابونی عوضی گرفته ...فکر کرده چون بهش اجازه دادم باهام سکس داشته باشه یعنی این اجازه رو به همه میدم ...خیلی ضد حال خوردم به خاطر حرفهای سمیه ...خورد تو حس و حالم ..گفتم آخه فرشید که اینجوری نبود..از اول بگو ببینم ...گفت بی خیال بابا ..امروز چی کاره ای ؟ حتما این چند روزه سرت شلوغه نه ؟ گفتم آره رضا می خواد بیاد بریم حلقه بخریم ...خندید و گفت مبارک باشه ..ببخشید من نباید الان این حرفها رو می زدم ...قاطی کردم دیگه ...خب برو به کارت برس عزیزم...گفتم نه سمیه ..این حرفها چیه..بگو ببینم چی شد دقیقا ...می خوام بدونم...گفت چیو میخوای بدونی ؟ تموم شد دیگه... عمر رابطه منو فرشید هم همین قدر بود...ولش کن ..گفتم اااااااه دختر بگو ببینم چی شده خب...یعنی رضا هم میدونه شما بهم زدین ؟ گفت نمیدونم .. رضا شوهره تو از من می پرسی ؟ ولی فکر نمی کنم بدونه..آخه ما دیروز بهم زدیم ...گفتم خب ؟ چی میخواست ازت ؟ ..مکثی کرد و گفت همون چیزی که الان دیگه همه پسرا از دوست دختراشون می خوان..سکس...گفتم خب تو که اینو قبول کرده بودی ..مشکلش این نبوده..گفت آره ..به من میگه بیا با هم بریم شمال ..بهش گفتم نمی تونم بیام ...باور نمی کنه میگه همه جا می تونی با من بیای اما اینجا رو نمی تونی بیای... یه دفعه بهم گفته بود شب رو بمونم خونه اش منم قبول نکردم ...فرداش تلافی کرد و جوری باهام سکس کرد که نمی تونستم راه برم ..پسره عوضی ...فکر کرده منو خریده ... از اولش هم فهمیده بودم منو به خاطر همین سکس می خواد..واسه همین امتحانی چند وقت نرفتم خونه اشو هی بهانه آوردم که نمی تونم و از این حرفا...دیدم ارتباطش رو باهام کم کرده و به زور جواب تلفنم رو میده...شیرین فرشید اونی که من فکر می کردم نبود...خیلی پست فطرت بود تازه شناختمش..منو فقط واسه حال کردن میخواست ..منم اینجوری دوست نداشتم...واسه همین بهم زدیم ...همین ...دیگه هم راجع بش نمی خوام حرف بزنم ..از خودم بدم میاد که اجازه دادم بهم دست بزنه... لیاقت نداشت ...نفس عمیقی کشیدم و گفتم اشکال نداره...من که گیج شدم یه حساب دیگه ای می کردم رو فرشید..نمیدونم چرا اینجوری شد...سمیه خندید و گفت بی خیال بابا... من که اصلا واسم مهم نیست...خوشحالم که رضا با فرشید خیلی فرق داشته ...تو دلم احساس غرور کردم به خاطر این حرف سمیه... رضا با فرشید فرق داشت ..خیلی زیاد..رضا از یه جنسه دیگه است اصلا با همه پسرا فرق داره...
ادامه دارد ....
نویسنده :الهام
ارسال شده توسط علی در 6:26 PM 0 نظرات 
برچسبها: ضا نگاش کرد و خندید فرشید هم یه چشمک بهش زد... به سمیه اشاره کردم که زود برگرده تا مامانش دوباره ناراحت نشه... رضا گفت خب حالا سوارشید من برسونمتون... فرشید انگار هول بود گفت نه دیگه برید...قبلش یه جا کار دارم ...رضا بلند خندید و فرشید گفت مرض ...چیه ...یهو چشمش خورد به منو گفت ای وای شرمنده عروس خانوم... ببخشید... من و رضا سوارشدیم و از اونا خدافظی کردیم ... چند دقیقه بعد رضا منو رسوند و چند تا ماچ آبدار از هم گرفتیم و من پیاده شدم و رفتم خونه کلید انداختم و رفتم تو ...یادداشتم هنوز جلوی آینه بود ...پس هنوز کسی نیومده بود خونه ...پس اینا کجان... شاهین و بابا که عادی بود اون ساعت خونه نبودن ...ولی مامان رو نمی دونستم کجا رفته ...مهم نیست حتما کار داشته رفتم تو اتاق خودمو لباسامو عوض کردم ..یاد سمیه افتادم حتما الان داره حسابی حال می کنه... واسم جالب بود که با رفتن خونه فرشید اینا اصلا مشکلی نداره آخه معمولا خیلی دیر به این کارا تن میداد..چقدر راه افتاده بود..
ادامه دارد ....
نویسنده :الهام
ارسال شده توسط علی در 6:26 PM 0 نظرات 
برچسبها: اشتباه : قسمت ششم
اشتباه : قسمت پنجم
دیگه برام مهم نبود چی میشه و چی نمیشه ..به مامان گفته بودم من هر روز با رضا قرار می ذارمو می بینمش همیشه هم باید تلفنی باهاش صحبت کنم ..روزای اول که این حرفا رو بهش زدم خیلی عصبانی شد ..تهدیدم کرد ...تلفن رو از توی اتاقم برداشت ..نمی ذاشت از خونه برم بیرون ... با زبون خوش باهام حرف زد.. التماسم کرد .. خواهش کرد..کلی باهام صحبت کرد..اماهیچ کدومه این کارا فایده نداشت ..من کار خودم رو می کردم حتی اگه نمی ذاشت برم بیرون اینقدر سرسختی می کردم و غذا نمی خوردم و با کسی حرف نمیزدم که می ترسید بیفتم بمیرم یا دیوونه شم واسه همین کوتاه می اومد.. رضا هم کاملا از وضع خونه ما خبر داشت ..اونم مثل من اونقدر ناراحت بود که گیج شده بود نمی دونستیم چی کار کنیم..هردو زده بودیم به سیم آخر ..دیگه نگران هیچی نبودیم فقط به خودمون فکر می کردیم .. من قید همه چی رو زدم و خودم با بابام صحبت کردم گفتم من فقط با یکی ازدواج می کنم و اونم رضاست ..بابا همیشه با سوالا و جوابهای منطقیش منو تو منگنه میذاشت ..می دونستم یه چیزایی رو درست میگه اما عشق من به رضا همه چی رو می تونست حل کنه..من هرکاری که رضا می گفت می کردم...برام مهم نبود خونه داشته باشه یا نه.. پول داشته باشه یا نه ..شغل داشته باشه یا نه... فقط با من باشه ..همین . یکی دو ماهی کار من همین بود ..دیگه حتی یه کلمه هم با بابا و شاهین و مامان حرف نمی زدم ...از همه متنفر بودم اونا نمی ذاشتن ما به هم برسیم ...خونواده رضا هم همین طور..بابای رضا گفته بود بابای شیرین حق داره هیچکس به یه آس و پاس دختر نمی ده ... اما من این حرف بابای رضا رو قبول نداشتم می گفتم من خودم باید واسه خودم تصمیم بگیرم ..رضا هم با من موافق بود غیر از رضا تنها کسی که باهاش حرف می زدم و درددل می کردم سمیه بود ..
14 مرداد... دیگه نای راه رفتن هم نداشتم مثل جنازه گوشه اتاقم افتاده بودم ..غذا نمی خوردم و به قول سمیه اعتصاب کرده بودم شرط کرده بودم تا موقعی که بابا رضایت نده من نه غذا می خورم نه از اتاقم بیرون میرم همین کاررو هم کرده بودم ...چند روزی بود کارم شده بود تو اتاقم نشستن و فکر کردن به رضا ... رضا هم تو خونشون بود و می گفت منم مثل تو اعتصاب کردم ... اما از صبح امروز حالم خیلی بد بود واقعا احساس می کردم چیزی تا مردنم باقی نمونده خیلی ضعیف شده بودم ... این ضعف و اعتصاب من باعث شده بود بالاخره بابا دلش واسه دختر یکی یه دونش بسوزه و کوتاه بیاد اتاقم داشتم به روزهای آشنایی خودم و رضا فکر می کردم که صدای ضربه به در اومد جواب ندادم... صدای بابا از پشت در می اومد شیرین ...در رو باز کن ..می خوام باهات حرف بزنم ..بازم جواب ندادم حتما باز اومده قصه تعریف کنه یا حوادث و اتفاقاتی که تو روزنامه و مجله خونده رو واسم تعریف کنه .. شیییییرین ! نمی شنوی ؟ در رو باز کن دختر ..باشه ..قبوله ..من دیگه با ازدواج تو و رضا مخالفت نمی کنم هر کاری می خواید بکنید ...بگو فردا شب بیان تا با هم صحبت کنیم و همه چی حل شه ...خوبه ؟ از خوشحالی پریدم و رفتم در رو باز کردم بابا قیافش اخمو بود نگام کرد و گفت ببین خودتو چی کار کردی ؟ این کارا چیه دختر من اگه چیزی گفتم به خاطر خودت بود ..وگرنه من که با رضا پدر کشتگی ندارم .. اول بیا پایین بشین مثل آدم یه لقمه غذا بخور بعد با هم صحبت کنیم . اینقدر ذوق زده بودم که بابا رو محکم بغل کردم و گفتم مرسی بابا..باور کن پشیمون نمی شی رضا فوق العاده است ...و صورتش رو می بوسیدم ..گفت خیلی خب بابا جون آروم باش... اول بیا پایین یه چیزی بخور یه ذره حالت بیاد سرجاش بعد... زود باش ... با بابا رفتم پایین و مامانمو بغل کردم وکلی ماچمالیش کردم ...گفتم حالا یه چیزی بده من بخورم که خیلی گشنمه..من نشسته بودم سر میز و داشتم غذایی که مامان واسم گرم کرده بود رو می خوردم مثل اینایی که از اتیوپی میان شده بودم .. خیلی گشنم بود ..اینقدر تند می خوردم که دوسه دفعه پرید گلوم مامان و بابا هم نشسته بودن منو نگاه می کردن ..مامان هی می گفت شیرین یواشتر ...دلت درد میگیره.. بابا هنوزم نگرانم بود... اخم توی صورتش معلوم بود ته دلش راضی به این کار نیست .اینو می دونستم اما خودمو زده بودم به اون راه برام مهم نبود بابا قلبا راضیه یا نه.. فقط می خواستم قبول کنه که کرد ... غذام که تموم شد بابا شروع کرد به صحبت : ببین شیرین من خیلی سعی کردم بهت بقبولونم که رضا بچه است ..یه پسر 22 و23 ساله که نه شغل داره نه مسئولیت زندگی سرش میشه ..اون قدر خامه که تو این مدت به جای اینکه به فکر پیدا کردنه یه کار مناسب باشه مثل تو قهر کرده و گوشه خونه نشسته ...اومدم حرف بزنم که بابا گفت هیس ساکت باش و فقط گوش کن. مامانت همه چیو به من گفته من میدونم تو و رضا به هم چی گفتید و چی کار می کنید .. دیگه پنهون کاری لازم نیست ..پس دیگه سعی نکن همه چیو ماستمالی کنی ..من هنوزم میگم ازدواج تو رضا می تونه مشکل ساز باشه مگه اینکه رضا واقعا بعد از ازدواج با تو بتونه همه چی رو تغییر بده ..به هر حال امیدوارم بتونی از پس این زندگی که می گی بربیای ..یادت باشه رضا خیلی از خواسته های تو رو نمی تونه برآورده کنه ... من قبول کردم که تو و رضا با هم ازدواج کنید واسه اینکه تو داشتی خودتو از پا درمی آوردی فقط همین . حالا می تونی بهشون خبر بدی تا بیان و قرار مدار بذاریم .. با خوشحالی گفتم مرسی بابا ..قربونت برم باور کن پشیمون نمی شی ..بهت قول میدم .. از خوشحالی داشتم پر در می آوردم به سرعت پله ها رو رفتم بالا تا زنگ بزنم به رضا هم بگم تنها آرزوم برآورده شده بود داشتم از خوشحالی می مردم سریع شماره رضا رو گرفتم مثل همیشه بعد از یه بوق جواب داد سلام شیرین خودم ..سلام رضا چطوری خوبی ؟ نه بابا .. چه خوشی ..مثل همیشه هستم ... خندیدمو گفتم ولی من عالیم ..از این بهتر نمیشه گفت چی شده ؟ خیلی خوشحالی !!! گفتم آره بهترین خبره دنیا رو می خوام بهت بدم حدس بزن چی شده ؟! فکری کرد و گفت نمی دونم ..زود باش بگو چی شده ؟ گفتم رضا بابام با ازدواج من و تو موافقت کرده باورت میشه ؟ مکثی کرد و گفت شیرین راست میگی ؟ گفتم آره دیوونه معلومه که راست میگم ..رضا نمی دونی از خوشحالی دلم میخواد داد بزنم ..می دونستم الان رضا هم از خوشحالی رو پا بند نیست بلند خندید و گفت وااااااای باورم نمیشه ... پس بالاخره تلاش من و تو نتیجه داد ..ایییول می دونستم شیرین مال خودم میشه ...امروز باید ببینمت ..بیا بریم یه سور حسابی به فرشید و سمیه بدیم ... گفتم باشه عزیزم ..فکر کنم اونام از خوشحالی غش کنن .. با رضا خدافظی کردمو زنگ زدم به سمیه و همه چی رو واسش تعریف کردم خیلی خوشحال شد و گفت عصر میام خونتون ... به مامان گفتم عصر می خوام با سمیه برم یه کمی خرید کنم حالا که بابا اجازه داده بود دیگه نمی خواستم مامان بفهمه من بازم مثل قبل خودسر با رضا قرار می ذارم می ترسیدم بابا بفهمه نظرش عوض شه .....عصر شد و سمیه با یه جعبه شیرینی اومد خونمون گفتم تو واسه چی شیرینی گرفتی من دارم عروس میشم باید شیرینی بدم ..خندید و گفت حالا من این دفعه دادم نوبته تو هم میشه نگران نباش ..معطل نکردیم چند دقیقه بعد راه افتادیم و رفتیم همون محل همیشگی .. رضا و فرشید هم اومدن کلی به شکممون حال دادیم و خوش گذروندیم ..فرشید گفت خانوما این دفعه که الحمدلله وقت دارید آره ؟ گفتیم آره چطور مگه ؟ گفت میریم خونه من ..یه جشن تو خونه من می گیریم شماها این چند وقته خودتونو داغون کردین بریم یه حال اساسی بکنیم ... همه موافق بودیم سمیه و من هنوز چند ساعتی وقت داشتیم .. راه افتادیم و رفتیم .. از همون اول که وارد خونه شدیم یه عالمه دلقلک بازی درآوردیم و رقصیدیم ... من و سمیه مانتو و روسریمون رو درآوردیم و من یه تی شرت تنم بود که یه کمی آستیناش کوتاه بود و بازوهام معلوم بود سمیه هم که تاپ تنش بود ولی اون قدر با هم راحت بودیم که اصلا این حرفها بینمون نبود .. رضا از داداشش هم بیشتر به فرشید اعتماد داشت و الحق که فرشید هم واقعا آدم حسابی بود حتی یه نگاه منظوردار هم به من ننداخته بود ..همش حواسش به سمیه بود .. می دونستم اونا با هم چند باری سکس داشتن ..سمیه بهم گفته بود چند دفعه ای فرشید اونو برده خونشون و باهاش سکس داشته اما از جزئیاتش خبر نداشتم با اینکه خیلی با سمیه صمیمی بودم اما اصلا نمی تونستم بهش بگم خب چی کار کردید ..احتیاجی هم به پرسیدن نبود معلوم بود یه دختر و پسر در چه حد با هم سکس دارن ..اینقدر رقصیدیم که اول من و سمیه خسته شدیم و نشستیم فرشید و رضا هنوز داشت می پریدن بالا و پایین ..ما هم نگاشون می کردیم و دست می زدیم واسشون و تیکه می انداختیم بهشون ... رضا خیلی سرحال و خوشحال بود .از اینکه میدیدم اونم از ته دل خوشحاله خیلی احساس آرامش بهم دست می داد ..پس واسه اونم به اندازه من مهم بوده ..کم کم فرشید و رضا هم خسته شدن و اومدن ولو شدن رو ما ..من نشسته بودم رو مبل رضا بغلم کرد و گذاشتم رو زمین ..گفتم چی کار می کنی دیوونه زشته.. فرشید نشسته بود کنار سمیه و داشت به ما می خندید.. منو نشوند زمین و گفت اتفاقا خیلی هم خوشگله ..بشین اینجا ببینم ..خودشم دراز کشید و سرشو گذاشت رو پام صورتش یه کمی سرخ شده بود و عرق کرده بود ..با دستم کشیدم روی پیشونیش و عرقش رو پاک کردم .دستمو گرفت و گذاشت روی لبش آروم می بوسید و چشماش رو بست ..جلوی فرشید زیاد راحت نبودم ..یه کمی خجالت می کشیدم ..انگار اونا هم جلوی ما راحت نبودن ..تو چشمای فرشید شهوت دیده می شد سینه های سمیه از بالای تاپش معلوم بود و چشمای فرشید هم همونجا ثابت خیره شده بود ... به سمیه نگاه کردم که داشت با دکمه های پیرهن فرشید ور می رفت مثلا خودشو سرگرم کرده بود... رضا یه نگاه بهشون کرد و گفت پاشید برید ما با هم صحبت خصوصی داریم ...فرشید خندید و گفت برو بابا این حرفها دیگه قدیمی شده .. صحبت خصوصی !!! ما که می دونیم ... سمیه خندید و گفت ما هم اتفاقا صحبت خصوصی داریم ...همه خندیدیم و فرشید دست سمیه رو کشید و بردش تو اتاق خوابش ...رضا هنوز سرش رو پای من بود و داشت بهم نگاه می کرد ...دستم رو بردم لابه لای موهای نرمش ..چقدر بودن کنار رضا لذت بخشه ..خدایا یعنی رضا دیگه تا ابد ماله منه ...خدایا بزرگترین هدیه زندگیم رو بهم دادی ..ازت ممنونم.. دیگه هیچی ازت نمی خوام فقط تا آخرین لحظه زندگیم رضا اینجوری شاد و سلامت کنارم باشه ...چند دقیقه انگار با چشمامون با هم حرف می زدیم هیچ وقت از نگاه کردن به چشمای جذابش سیر نمی شدم.. رضا سکوت دل انگیزی که بینمون بود رو شکست و گفت شیرین ...هیچ وقت مثل الان خوشحال نبودم..منم لبخند زدم و گفتم باور کن منم بهترین لحظه زندگیم رو دارم می گذرونم ..دستاشو آورد بالا و انداخت دور گردنم و یه کمی کشید به سمت پایین می دونستم چی می خواد..سرمو بردم پایین و لبهام رو گذاشتم رو لبهاش ...همون لبای گرم و خوشمزش.. یه بوس آروم.. آهسته لبام رو کشید توی دهنش بازم ضربان قلبم تند شد و نفسهام به شماره افتاد.. می دونستم این نفسها از روی عشقه زیاده نه شهوت... چند دقیقه داشت لبهام رو میخورد دستاش رو گذاشت روی صورتم و نوازش می کرد رفت سمت موهام.. آروم موهامو نوازش می کرد و هنوز لبهام تو دهنش بود..من هیچ حرکتی نداشتم انگار میترسیدم این احساس خوب بپره.. نمی خواستم هیچ حرکتی کنم میخواستم کاملا در اختیار رضا باشم ..گردنم داشت درد می گرفت رضا انگار فهمید لباشو از لبام جدا کرد و گفت اینجوری خسته میشی سرشو از روی پاهام بلند کرد و بهم گفت دراز بکش کنارم.. دستشو دراز کرد و گذاشت زیرم منم سرم رو گذاشتم روی بازوش و به پهلو خوابیدم کنارش
ادامه دارد ....
نویسنده :الهام
ارسال شده توسط علی در 6:24 PM 0 نظرات 
برچسبها: اشتباه : قسمت پنجم
اشتباه : قسمت چهارم
سمیه تا یه مدت داشت رو مخ مامان وباباش کار می کرد اونا خیلی گیر بودن یه مدت گذشت تا عادی شد و ما تونستیم دوباره به بهانه جشن و از این چیزا بریم بیرون اما دیگه زود برمی گشتیم .. از اون روز من و رضا یه کمی رومون به هم باز شده بود.. دیگه بوسیدنه همدیگه واسمون عادی شده بود ..من دیگه خجالت نمی کشیدم و سرخ نمی شدم ..بلکه دوست داشتم و از بوسیدن عشقم لذت می بردم ..من از همه دخترا خوشبخت تر بودم چون رضا رو داشتم ..چون رضا ماله من بود.. چند ماهی گذشت و عید اومده بود رضا بهم گفته بود هفته دوم عید رو میرن مسافرت فقط هفته اول رو هستن ...طاقت نداشتم یه هفته نبینمش همون روزی که اینو بهم گفت خیلی حالم گرفته شد خودشم دست کمی از من نداشت بهش گفتم نیمشه تو نری ؟ می گفت نه ..ولی سعی می کنم زودتر از یه هفته برگردم ..آخه به بچه ها قول دادم باهاشون برم ..حالا نمیشه تو هم بیای شیرین ؟ گفتم نه ..آخه به مامانم اینا چی بگم ؟ چند روزه ..دیگه بحث چند ساعت که نیست ...چاره ای نبود باید کنار می اومدیم اما من از همون موقع می دونستم که نمی تونم ..عید از راه رسید و من و رضا تو اون یه هفته اول تا تونستیم با هم قرار گذاشتیم و همدیگرو زیاد می دیدیم که تلافی اون یه هفته هم دربیاد...بالاخره اون یه هفته هم گذشت و رضا رفت .. روزی دو سه باربهش زنگ می زدم و هر دفعه هم حداقل نیم ساعت رو حرف می زدیم ..فرشید هم باهاشون بود گروهی رفته بودن سفر...اما سمیه خیلی عادی بود می گفت همش یه هفته است دیگه برمیگردن بابا این اداها چیه تو درمیاری ؟ بهش می گفتم اینا ادا نیست سمیه ...نمی تونم بدون رضا بمونم حتی یه روز ... اون یه هفته ای که رضا نبود من بیشتر مطمئن شدم که بدون رضا زنده نمی مونم ..هرچی میگذشت می فهمیدم اگه رضا رو نبینم می میرم.. کارم شده بود گریه ..دلم همون روز اول واسش تنگ شده بود .. اینقدر پشت تلفن بهش می گفتم کی میای که دیگه خودمم داشتم دیوونه میشدم ..اونم هی سعی می کرد منو آروم کنه می گفت وقتی می بینم تو اینجوری هستی اصلا بهم خوش نمی گذره سعی می کنم زودتر برگردم .. تصمیم من تو اون یه هفته جدیتر شده بود من رضا رو واسه همیشه می خواستم .. طفلی رضا نتونست یه هفته بمونه زودتر از دوستاش برگشت ..فقط 4 روز مونده بود.. همون روزی که برگشت با هم قرار گذاشتیم این قدر دلم واسش تنگ شده بود که دیگه قاطی کرده بودم همون جا تو ماشین تا دیدمش بغلش کردم ..با بغض بهش گفتم تو نباشی منم نیستم رضا ..دیگه نرو ..گفت شیرین مگه قول ندادی دیگه گریه نکنی .. نبینم تو چشمات اشک جمع شده باشه ها ...دختر خوب من فقط 4 روز رفتم مسافرت ..همین شهر بغلی بودم ..گفتم هر جا ..دیگه نباید بری ..خندید و گفت باشه چشم دیگه هیچ جا نمیرم .. تصمیم گرفته بودم اون روز حرفمو بهش بزنم دیگه هیچی واسم مهم نبود ..چند دقیقه بعد وقتی رفتیم تو یه پارک دنج یه گوشه نشستیم و من همه اون چیزایی که تو دلم بود رو بهش گفتم ..گفتم چقدر دوستش دارم و بدون اون نیستم ..گفتم می خوام واسه همیشه پیشش باشم و هر جا میره منم باهاش باشم اینقدر حرف زدم تا احساس کردم تمام حرفام تموم شده ..رضا فقط به حرفام گوش می کرد..منظور منو فهمیده بود ..با همون چشماش و همون صورت جذاب بهم نگاه کرد وگفت شیرین من از خدامه با تو ازدواج کنم ..منم دلم می خواد همیشه باهات باشم دلم می خواد بدون ترس و نگرانی با من باشی ..تا هروقت که بخوایم با هم باشیم ..فکر می کنی اگه بیام خواستگاریت بابات دخترشو به یه آدم بیکار میده ؟ گفتم چرا بیکار ؟ میری سرکار دیگه ..فکری کرد وچیزی نگفت ..گفت من با مامانم راجع به تو حرف زدم ..اونم میدونه ..ولی موضوع رو زیاد جدیش نکرده بودم می خواستم از طرف تو مطمئن شم گفتم رضا .. مگه مطمئن نبودی ؟ گفت چرا اما می خواستم از زبون خودت بشنوم تا خیالم راحت شه ..با خونواده ام صحبت می کنم و خبرشو بهت میدم من از اون روز به بعد دیگه رو رضا یه حساب دیگه ای می کردم اون دیگه شوهرم بود کسی حق نداشت ما رو از هم جدا کنه .. من فقط رضا رو می خواستم اونم فقط منو می خواست.. چند روز بعد رضا بهم گفت با خونواده اش صحبت کرده و اونا می خوان منو ببینن و با خونواده ام آشنا بشن شماره تلفن ما رو به مادرش داده بود تا زنگ بزنه و با مادر من صحبت کنه بهش گفتم بذار من خودم اول مامانمو یه ذره آماده کنم و یه مقدمه چینی واسش بکنم بعد مامان تو زنگ بزنه ...همین کاررو کردیم .. من به مامانم گفتم قراره یه نفر بیا د خواستگاریم ..ما همدیگرو دوست داریم بهش گفتم بیرون با هم آشنا شدیم گفتم چند بار همدیگرو تو یه مسیر دیدیم و این جوری با هم آشنا شدیم ..فقط تلفنی با هم صحبت کردیم می خواستیم ببینیم به درد همدیگه میخوریم یا نه ..اون خیلی پسره خوبیه مامان ..من خیلی دوسش دارم من .. مامانم پرید وسط حرفمو گفت اولا بیخود کردی تلفنی باهاش صحبت کردی ..دوما کی اینجوری ازدواج کرده که شماها دومیش باشید ؟ تو یه مسیر با هم آشنا شدید و بعد هم فکر کردید زوج خوبی میشید ؟ شیرین تو دیگه بزرگ شدی چرا رفتارت هنوز بچه گانه است ؟ نکنه این همه مدت که باهاش دوست بودی بیرون هم با هم می رفتین ؟ واسه اینکه اوضاع خراب نشه و مامان قاط نزنه گفتم نه ..اصلا بیرون نرفتیم مامان فقط تلفنی حرف می زدیم ..ولی مامانم انگار باور نمی کرد می گفت یعنی تلفنی با هم حرف زدید و تو اینجوری بهش علاقه مند شدی ؟ اصلا چرا دوستش داری ؟ مگه چه جوریه ؟ گفتم مامان این چه سوالیه آخه ؟ یعنی چی چرا دوستش داری ؟ خب پسر خوبیه ..آدم که نمی تونه دلیل بیاره واسه دوست داشتن ..خب هر کی یه جور با همسر آینده اش آشنا میشه ..مامان عصبی شد و گفت یعنی اونم همسر آینده تو ؟ خب حالا مشخص نشده کی ازدواج می کنید ؟ راجع به تاریخ عروسی حرف نزدی ؟ شیرین منم اگه راضی بشم بابات راضی نمیشه ..اولا که اگه بفهمه تو خودت قبلا باهاش حرف زدی ناراحت میشه ..بعدشم باید ببینیم این آقا رضا کیه و چی کاره است ... امیدوارم همون جوری که تو میگی باشه ..ولی یادت باشه از الان به بعد اگه بفهمم بازم داری تلفنی باهاش حرف می زنی خودت می دونی ..گفتم ااااااااااااه مامان تو چرا اینجوری می کنی ؟ خب ما باید با هم صحبت کنیم که من بفهمم خونواده اون چه نظری دارن بهش بگم که تو و بابا چی گفتین دیگه . مامان تروخدا به بابا نگو منو رضا با هم ارتباط داشتیم وگرنه همه چی خراب میشه ..مامان اگه به هم بخوره به خدا من دیگه هیچ وقت ازدواج نمی کنمااا ...مامان ترو خدا... باشه ؟! چیزی نگفت و رفت .. شب وقتی بابام اومد مامانم باهاش صحبت کرد و گفت که قضیه چیه .. صدای بابام رو می شنیدم .. یعنی چی ؟ اینجوری که نمیشه... باید اول ببینیم چی کاره است و چه جوریه بعد جواب بدیم .. البته مامانم موضوع رو یه جور دیگه گفت وگرنه بابام اگه می فهمید ما با هم دوست بودیم که اصلا نمی ذاشت پای رضا به دو کیلومتری خونه ما برسه ..همیشه می گفت ازدواجهایی که از روی دوستی هستش به درد نمی خورده ...مامانم بهش گفته بود رضا منو دیده و خوشش اومده بعد مامان رضا با من صحبت کرده و از طریق من واسه اونا پیغام داده که بیان خواستگاری ... قرار شده خونواده رضا بیان و یه صحبتی داشته باشن تا با خونواده ما آشنا بشن.. رضا که پسر بود و مشکلی نداشت می تونست بگه من با شیرین دوست بودم که اینم گفته بود اما ظاهرا یه کمی به خونواده اش فشار آورده بود ..من اینجوری فهمیدم از حرفاش ..آخه به قول خونواده اش شغل مناسبی نداشت هنوز... بهش گفتم به مامانش اینا بسپاره که سوتی ندن و بگن مامان رضا با من صحبت کرده که بابام نفهمه ..
20 خرداد... جمعه شب بود که خانواده رضا به خونه ما اومدن... شاهین صبحش رفته بود خرید کرده بود من و مامان هم حسابی خونه رو مرتب کرده بودیم ..بابا هم اونشب زودتر اومده بود خونه .. من هر چی بیشتر به شب نزدیک می شدیم بیشتر اضطراب میامد سراغم .. فقط از خدا می خواستم من و رضا بهم برسیم ..دیگه هیچی نمی خواستم حتی حاضر بودم با رضا تو یه چادر زندگی کنیم در عوض وقتی چشمم رو باز می کنم رضا کنارم باشه ..اما خدا انگار همین یه آرزوم رو هم نمی خواست قبول کنه .. من تو اتاق شاهین بودم که کنار آشپزخونه بود از اونجا هم می تونستم دید بزنم هم وقتی می رفتم تو آشپزخونه و میامدم بیرون دیده نمی شدم چون تو دید اونها نبودم.. رضا رو تا حالا تو کت و شلوار ندیده بود خیلی خنده دار شده بود اصلا اینجور لباسهای رسمی بهش نمیامد اما همه جوره واسه من بهترین بود یه سبد گل خوشگل و بزرگ دستش بود و با پدر و مادر و برادر بزرگش اومده بود ..اولین بار بود که خانوادشو میدیدم مامانش یه مانتوی بلند مشکی پوشیده بود و یه روسری سفید هم سرش بود به نظر لاغر میامد ..چهره اش رو خوب نمی تونستم ببینم چون فاصله ام با اونا یه کمی زیاد بود اما همون قدر که دیدم به نظر خوشگل میامد ..خوب مونده بود ..باباش هم هم قد و قواره رضا بود ولی یه کمی چاقتر .. داداشش هم شبیه خودش بود اما از نظر قیافه مشخص بود بزرگتر از رضاست.. همه رفتن نشستن و شروع کردن به صحبتهای چرت و پرت اولیه که چه خبر و خو ش اومدین و از این حرفا ...خیلی نگران بودم اصلا انگار ته دلم می دونستم عاقبت خوبی نداره ... همش فکر می کردم بابا خوشش نیومده ...چند دقیقه بعد مامان صدا زد : شیرین جان ، عزیزم چند تا چایی بریز بیار ..خیلی دستپاچه بودم ..یعنی چی میشد ؟! بابا قبول میکنه ؟ اصلا خانواده اون چی میگن ؟ یعنی اونها موافقن ؟...رفتم تو آشپزخونه یه نگاه تو آینه کنار دیوار انداختم یه بلیز دامن سفید پوشیده بودم روسریم هم تو مایه های لاجوردی بود خیلی خوش تیپ شده بودم به نظر خودم ...مامان از قبل استکانها رو آماده گذاشته بود داشتم چایی میریختم که شاهین اومد تو آشپزخونه و گفت داری چایی میریزی ؟ گفتم آره ..چه خبر شاهین ؟ ..به نظرت چه جورین ؟ خندید و گفت چه میدونم والا من تازه اولین باره اینا رو می بینم ..تو باید خوشت بیاد که ظاهرا خیلی هم خوشت اومده ..شاهین 26 سال داشت صوت و تصویری داشت و یه چیزایی هم از تعمیر لوازم برقی و اینا سرش میشد.. به نظرم اون می تونست بفهمه بابا چه نظری داره چون خیلی خوب بابا رو می شناخت و خودش هم اخلاقش مثل بابام بود گفتم خب حالا به نظرت خوبن ؟ گفت شیرین تو هم هولی ها بابا ما هنوز به اون صورت چیزی نفهمیدیم صبر کن ..حالا چاییتو ببر تا ببینیم ..من رفتم .. شاهین رفت منم سریع چاییها رو ریختم و به زور جلوی استرسم رو گرفتم و راه افتادم.. قلبم تند تند می زد و نمی دونستم چی میشه ..اینقدر سینی رو محکم گرفته بودم که نلرزه حس می کردم الانه که تو دستم خورد شه .. تو دلم به خودم دلداری میدادم که نترس همه چی درسته ..فقط به رضا فکر کن ..رفتم تو اتاق و گفتم سلام ..همه سرها به طرف من چرخیده شد و جواب دادن ...به ترتیب داشتم چایی می گرفتم بابای رضا نگام کرد و گفت به به عروس خانوم ..زنده باشی دخترم.. مامان رضا یه نگاه به قد و بالام انداخت و چایی رو برداشت و تشکر کرد . ازکنارش رد شدم داشتم جلوی رضا چایی می گرفتم بازم نگاهش رو روی خودم حس میکردم ..رضا نگام کرد با همون چشمایی که روز اول از توی آینه ماشین بهم خیره شده بود با همون لبخند قشنگی که داشت چایی رو برداشت و با همون لبخندی که بهم زدیم دگرمی می دادیم بهم ..برادرش خیلی خجالتی تر بود فکر کنم اصلا منو ندید .. اون شب همه حرفها زده شد و همون اتفاقی که دلم گواهی می داد افتاد..خیلی چیزا بود که واسه بابای من مهم بود اما رضا هیچ کدوم رو نداشت .. مهمترینش این بود که رضا شغلی نداشت و باباش می گفت می برمش پیش خودم ..خودش توی یکی از این شرکتهای معروف بود ..بابام پرسید چرا تا حالا نرفته ؟ اونام گفتن تا حالا که موضوع زندگی و آینده اینقدر جدی نشده از الان باید جدیتر باشه و بره سرکار هر چی بیشتر می گذشت بیشتر بابا ناامید می شد از انتخاب من ..آخه رضا تازه باید می رفت سرکار و پول پس انداز میکرد و بعد کی می خواست خونه بگیره ...خدا می دونه..من تک دختر بودم و بابام انتظار داشت رضا حداقل خونه و شغل خوبی داشته باشه اما رضا هیچ کدوم رو نداشت...من می دونستم که رضا پیش باباش هم نمیره و اونا دارن واسه دلخوشی ما این حرف و می زنن چون خود رضا بهم گفته بود من از کار بابام خوشم نمیاد ..مراسم اون شب با نظر منفی بابا و مامانم کنسل شد ..بابام گفت هر وقت شغل مناسبی پیدا کرد و آمادگیش واسه ازدواج بیشتر شد اون وقت بیاید ... همه چی تموم شد اونا رفتن با ناراحتی و دلخوری ...من تو آشپزخونه داشتم گریه می کردم بابا اومد باهام صحبت کنه می خواست دلداریم بده اما اون نمی فهمید من چه احساسی دارم ..من اصلا حرفاشو نمی فهمیدم فقط به رضا فکر می کردم بابا اینقدر حرف زد تا خسته شد و رفت ..این وسط فقط مامان می دونست من چه حسی نسبت به رضا دارم ..از فردای اون روز با بابام قهر کردم ..اون نمی ذاشت منو رضا بهم برسیم من که گفته بودم هیچی واسم مهم نیست فقط بذارید ما به هم برسیم .. من که گفته بودم چیزی نمیخوام اما انگار حرفهای من اصلا مهم نبود..
ادامه دارد ....
نویسنده :الهام
ارسال شده توسط علی در 6:24 PM 0 نظرات 
برچسبها: اشتباه : قسمت چهارم
اشتباه : قسمت سوم
قرار گذاشتیم عصر من و سمیه بریم همون جای همیشگی تا رضا و فرشید هم بیان یه جشن تولده مختصر تو کافی شاپ پاتوقمون بگیریم ...رضا اصلا اهل این کارا نبود و می گفت این کارا مال بچه هاست اما من دوست داشتم دور هم باشیم آخه چهار تایی خیلی بهمون خوش می گذشت اونقدر که دلم نمی خواست برگردم خونه ... عصر که شد سمیه اومد دنبالم و به مامان گفته بودیم داریم میریم تولد آخه قیافمون تابلو بود داریم میریم جشن ...خلاصه اون روز تولد رضا اون قدر بهم خوش گذشت که می گفتم کاش هر روز تولدش بود ..رضا هم حسابی تیپ زده بود و به خودش رسیده بود مثل من و سمیه ..فرشید هم که به قول خودش ترکونده بود اینقدر تیپ زده بود انگار تولده اونه ...تا نزدیکای شب بیرون بودیم بعد از کافی شاپ رفتیم گشت زنی ..هممون با ماشین رضا بودیم روز فوق العاده ای بود حتی بهتر از اونی که فکرش رو بکنم ..فقط خنده و شادی بود ..احساس می کردم هیچ غمی ندارم رضا حالا دیگه می دونست بدون اون میمیرم خیلی خوشحال بودم که اینو فهمیده دلم می خواست بدونه چقدر عاشقشم .. موقع رفتنه ما شده بود به رضا گفتم ما دیگه دیرمون شده رضا باید بریم خونه ..گفت ااااه شیرین ضده حال نزن دیگه تازه ساعت 8 گفتم وااااااااای حسابی دیرمون شده آخه ما گفته بودیم تا 7 میاییم مامانم نگران میشه رضا خندید و گفت برو بابا تازه جای اصلیش مونده می خوام ببرمت کلبه درویشیه فرشید .. گفتم کلبه فرشید ؟! گفت آره دیگه می خوام بریم خونه فرشید اینا بزنیم برقصیم تولد بدون رقص که نمیشه فرشید تنها زندگی می کنه ..واسه همین آزاد باشه اونجا ...برگشتمو یه نگاه به سمیه انداختم ببینم چی میگه دیدم اشاره میکنه که نه .. دیر شده ... گفتم رضا الان دیره باشه یه دفعه دیگه .. اخمی خوشگلی کرد و گفت شیرین ! بعدا به چه درد می خوره من امروز تولدمه .. دوباره به سمیه نگاه کردم دیدم باز میگه نه... آخه اونم دیرش شده بود اومدم حرف بزنم که سمیه گفت راست میگه رضا بعدا یه روز دیگه میاییم امشب دیگه خیلی دیرمون شده اگرم بیاییم باید سر یه ربع برگردیم اصلا فایده نداره...بهتر بمونه واسه یه روز دیگه ..فرشید دستشو انداخت دور گردن سمیه و گفت رضا تو رو مخ شیرین کار کن من هوای اینو دارم ..سمیه یه دونه زد رو پای فرشید و گفت منظورت چیه ؟ یعنی خرمون کنید ؟ فکر کردی .. اون دو تا داشتن سر به سر هم می ذاشتن رضا بهم نگاه کرد و گفت شیرین همون یه ربع هم خوبه... نگو نه دیگه.. خودش می دونست اگه اون بگه بمون حاضرم تا فردا صبح بمونم .. واسه همین تا بهم لبخند زد از خنده من فهمید قبول کردم ..ته دلم یه کمی نگران بودم آخه به مامان گفته بودیم ساعت هفت میاییم حالا تا میرسیدیم خونه از نه هم می گذشت می ترسیدم نگران شه.. سمیه هم یه کمی نگرانی تو چشماش بود.. ولی به خودم گفتم ولش کن یه جوری می پیچونیمش .. چند دقیقه بعد رضا پیچید توی یه کوچه و ماشینو پارک کرد.. فرشید گفت بذاریمش پارکینگ ؟ رضا گفت نه بابا.. نمی خواد واسه این چند دقیقه ...همگی پیاده شدیم فرشید که صابخونه بود جلوتر راه افتاد ودست سمیه رو گرفت و با خودش برد داشت کلید میانداخت که من به رضا گفتم رضا من باید یه زنگ به خونه بزنم مامانم نگران میشه... اومد کنارمو دستشو انداخت دور کمرمو گفت باشه عزیزم بریم بالا از اونجا زنگ بزن یه جوری درستش کن.. فرشید در رو باز کرد و منتظر شد من و رضا هم بیاییم فرشید گفت بفرمایید خانوما..سمیه رفت تو و پشت سرش هم من رفتم یه حیاط نسبتا بزرگ بود که دور تا دورش گلدون بود و خیلی خوشگل و سرسبز بود..زیاد بزرگ نبود اما خیلی قشنگ تزیین شده بود مثل یه فضای سبز خوشگل بود.. نمای خونه مرمری بود و شیک کار شده بود.....هر دو با هم گفتیم وااااااای چه قدر اینجا خوشگله ... فرشید خندید و گفت خودم به اینجا میرسم همه که مثل رضا بد سلیقه نیستن شیرین ..ببین چقدر خوشگل اینجا رو درست کردم ... گفتم اااا فرشید نگو..رضا سلیقه اش حرف نداره من مطمئنم.. نگاه کردم به رضا یه چشمک بهم زد و اومد کنارم.. .وارد خونه شدیم...منظم و خوب بود.. آشپزخونه نقلی داشت که سمت راست بود و وسایلی کاملی توش بود پرده های نباتی رنگ و قشنگی هم به پنجره بود و سمت چپ هم تلویزیون ضبط و مبلها بود که خیلی خوش سلیقه چیده شده بود.. یه در چوبی هم بود که انگار در اتاق خواب بود .. من و سمیه رفتیم نشستیم . رضا بهم گفت دختر چرا رفتی نشستی بیا یه زنگ به خونه بزن نگران نشن گفتم آهااا تلفن کجاست ؟ فرشید داشت شربت درست می کرد از تو آشپزخونه گفت بابا رضا خسیس گوشیتو بده یه زنگ بزنه دیگه ..گفتم نه ..موبایل نه ..می خوام تلفن ثابت باشه اینجوری بهتره رضا رفت سمت همون در چوبی که بسته بود باز کرد و گفت بفرما اینم تلفن ثابت ..برو تماستو بگیر خیال هممون راحت شه .. درست حدس زده بودم اونجا اتاق خوب بود یه تخت یه نفره گوشه اتاق بود با یه سری قفسه و کمد و خرت وپرت گوشی تلفن رو برداشتم و شمارمونو گرفتم شاهین گوشی رو برداشت ..گفتم سلام شاهین ..گفت سلام شیرین تویی ؟ کجایی ؟ مامان خیلی نگرانت شده بود ..گفتم آره جشن یه کمی طول کشیده ما تا یه ساعت دیگه میایم خونه ..گفتم اوووووه یه ساعت دیگه ؟! زودتر بیا حالا حتما باید تا آخر آخره جشن بمونید ؟ گفتم آره بابا زشته ..وسط جشن بگیم ما رفتیم خدافظ... به مامان سمیه هم خبر بدید یه کمی دیر تر میرسیم ... شاهین گفت بذار گوشی رو بدم به مامان با خودش صحبت کن ...اینجاست می دونستم اگه مامان گوشی رو بگیره کلی سین جیم می کنه گفتم نه.. دیگه من برم ...فقط خواستم خبر بدم نگران نباشید..شاهین گفت لطف کردید !!! زودتر بیایید دیگه.. مامان سمیه هم ناراحت میشه.. گفتم باشه بابا ..خدافظ با شاهین خدافظی کردم رضا تلفن رو به من نشون داده بود و خودش رفته بود بیرون ...رفتم جلوی پنجره اتاق و یه نگاه به بیرون انداختم ... فقط چند تا ساختمون رو به رویی تو دید بودن برگشتم یه گشت توی اتاق زدم و یه نگاه هم تو آینه به خودم انداختم .. آرایشم هنوز کاملا مونده بود فقط رژم یه کمی کمرنگ شده بود خواستم پررنگش کنم که یادم افتاد کیفم رو مبل کناره سمیه مونده.. یه دستی به موهام کشیدمو مرتبش کردم و خواستم برم بیرون که درباز شد و رضا اومد تو.. پرسید چی شد ؟ حله ؟ گفتم آره ولی باید سریع بریم می ترسم لو بریم ...اومد جلو و رو به روم ایستاد و گفت نگرانی ؟ گفتم آره... زل زد تو چشمام دستاشو باز کرد و گفت خب بیا بغلم یه کمی آروم شی.. آروم رفتم تو بغلشو دستامو گذاشتم دور کمرش ..سرمو که تکیه دادم به سینه اش یه حس آرامش و امنیت بهم دست داد..رضا همه آرامش و خوشی زندگیم بود .نمی دونم واقعا میدونست چقدر واسم عزیزه یا نه اما مطمئن بودم نمی دونه عشقم اصلا حد و اندازه نداره وهر لحظه بیشتر میشه ..شایدم می دونست و به روم نمی آورد.. با دستش می کشید رو پشتم و آروم پرسید آروم شدی شیرینم ؟ چشمامو بسته بودم گفتم اووهووم .. دلم نمی خواست از بغلش برم بیرون کاش زمان می ایستاد .. اما انگار اون لحظه زمان زودتر از همیشه می گذشت ...صدای فرشید ما رو از اون حال و هوا کشید بیرون : بابا کجایید شما ها ؟ معاشقه باشه واسه بعد .. فرصت طلباااا از بغل رضا اومدم بیرون دستاشو گذاشته بود رو شونه هام و گفت نمی خوای کادوی تولدمو بدی ؟ تعجب کردم گفتم دادم که .. خندید و گفت نه ..از اون کادوها نه.. ازاون یکیا .. داشتم فکر می کردم منظورش چیه .اومدم بپرسم کدوما ..که با چشماش به لبام اشاره کرد ..سرخ شدم ..اصلا فکر نمی کردم منظورش این باشه.. خجالت می کشیدم جواب بدم .. روم نمی شد بگم آره بیا ..نمی خواستم هم بگم نه ..آخه میترسیدم ناراحت شه ..نمی خواستم اخم و ناراحتیشو ببینم ..سکوت کردم و سرمو انداختم پایین خودش منو می شناخت می دونستم روم نمیشه جوابشو بدم .. دستشو گذاشت زیر چونه امو صورتمو گرفت بالا و گفت شیرین ... خجالت نداره عزیزم.. باور کن همونقدر که تو منو دوست داری منم دوستت دارم .. برق عشق رو توی چشماش میدیدم .. گفت اگه تو نخوای منم نمی خوام ... صورتمو بردم جلوتر لبخند زد و اونم صورتشو آورد جلو لبهامون رسید بهم فقط نیم سانت فاصله داشت که رضا گفت دوستت دارم بعد لبشو گذاشت رو لبم ..نمی تونم حس اون لحظه رو بگم ولی گرمای لباشو هیچ وقت فراموش نمی کنم حس خوبی که اون لحظه بهم دست داد یه لذت فوق العاده یه آرامش قوی فقط لبهامو می بوسید ..بوسه های کوچیک ولی طولانی ..من سست شده بودم اگه منو نگرفته بود احساس میکردم می افتم ..ضربان قلبم تند شده بود ..یه کمی که گذشت ریتم بوسیدنش عوض شد ..بوسیدنش عمیق شد .. انگار داشت لبامو می خورد اما خیلی آروم .. فقط لباشو یه کمی باز می کرد یه کمی از لبهام که می رفت توی دهنش همونو می بوسید..ااااااه بازم صدای فرشید... شما دو تا زنده اید ؟ واقعا که خجالت آوره یعنی حتی وقت ندارید جواب بدید ؟!! من و رضا بهم نگاه کردیم و خندیدیم .. دستشو انداخت دور کمرمو گفت مرسی شیرین .. کادوی اصلی رو بهم دادی ..بریم تا لو نرفتیم.. سمیه و فرشید داشتن شربت می خوردن ...فرشید تا ما رو دید گفت به به چه عجب .. ول کردین همدیگرو .. رضا گفت مگه تو گذاشتی ...پارازیت ..سمیه نشسته بود کنار فرشید جوری نشسته بودن که نصف بدنش تو بغل فرشید بود با اشاره بهم گفت پیچوندی خونه رو سرمو تکون دادم یعنی آره حل شد... لبخند شیطنت آمیزی زد و پرسید رضا مگه نگفتید قراره بزنیم برقصیم چی شد پس ؟ فعلا که شیرین اوضاع رو ردیف کرده ما هستیم ... فرشید به جای رضا گفت ایییییییول الان میریم تو کارش ..بلند شد یه چند تا سی دی دورش ضبط بود اونا رو نگاه کرد ویکی رو انتخاب کرد و گذاشت .. صداشو برد بالا ..یه آهنگ ملایم .. از اونا که آدم خوابش می گیره ..یه چشمک به رضا زد و گفت حال کنید ..خوراک شما دوتاست ..سمیه گفت نه بابا این چیه .. یه آهنگ توپ بذار رقصمون بگیره .. گفتم نه ..همین خوبه ..الان ما تا بیاییم برقصیم و گرم شیم باید بریم خونه ..فایده نداره ..فعلا همین خوبه.. همون آهنگی که فرشید گذاشت کلی بهمون فاز داد.. من تو بغل رضا بودم و سمیه تو بغل فرشید ..با هم رودرواسی نداشتیم همون جا کنار هم ولو بودیم یعنی کاری نمی کردیم که بخوایم جلوی هم معذب باشیم ...اینقدر تو حال خودمون غرق بودیم که نفهمیدیم زمان چه جوری گذشت ... فقط سمیه یه لحظه گفت بچه ها ساعت 9 شده ..مثل برق گرفته ها گفتم چییییی؟ رضا گفت چی شد یهو ؟ گفتم ما خیلی دیرمون شده من به شاهین گفتم ساعت 9 خونه ایم .. گفت خیلی خب نگران نباش.. الان سه سوته می رسونیمتون.. نگرانی تو چشمای سمیه هم بود آخه خانواده اون یه کمی از خانواده من گیرتر بودن ..سریع آماده شدیم و راه افتادیم ... می دونستیم خیلی دیرشده و باید یه خالی اساسی ببندیم ..اما من که وقتی کنار رضا هستم مخم از کار می افته و فقط به رضا فکر می کنم اون لحظه واسم مهم نبود چی میشه ...سمیه هم سرش با فرشید گرم بود .. چهل دقیقه بعد رسیدیم ..چند تا کوچه مونده بود به کوچه ما رضا و فرشید ما رو پیاده کردن و گفتن ریلکس باشید ..تا همه چی عادی باشه .. گفتیم باشه .. راه افتادیم ..سمیه خدافظی کرد و رفت خونه خودشون..منم تو راه فکر می کردم چی بگم که با عقل جور دربیاد..ولی چیزی به ذهنم نمی رسید ..زنگ رو زدم بدون اینکه از توی آیفون پرسیده بشه کیه در باز شد ..خب معلوم بود دیگه منم ..کفشای بابام جلوی در بود .. از بابام هم دیرتر اومده بودم .. شاهین اومد جلوی در و گفتم به به .. سرکار اومدن ..می موندی حالا چه عجله ای بود..گفتم من که گفتم دیر میام رفتم تو و بابا داشت تلویزیون نگاه می کرد مامانم کنارش نشسته بود ..سعی کردم عادی باشم خودمو زدم به خری که مثلا نفهمیدم ناراحتن ..گفتم سلام .. بابا گفت سلام .. کجایی تو ؟ الان میان خونه ؟ من یه ساعته اومدم اونوقت تو الان میای؟ گفتم من به شاهین خبر دادم دیر میرسم ..آخه مهموناشون یه کمی دیر اومدن واسه همین جشن طول کشید ..بابا اخمی کرد و گفت اصلا اومدیمو مهمونی تا صبح طول کشید تو که نباید صبر کنی باید تا همون ساعتی که به مامانت گفتی بمونی .. گفتم ببخشید ..بابا همیشه با این کلمه نرم می شد ..این دفعه هم آرومتر شد و چیزی نگفت.. حالا نوبته مامان بود که گفت مامان سمیه زنگ زد اینجا شیرین خانوم ، گفت پس اینا کجا رفتن خیلی هم نگران بود.. بهش گفتم یه کمی دیرتر میان جشنشون طول کشیده ..ناراحت بود می گفت دیگه کی می خوان بیان..میدونی که خانواده سمیه چه جورین حداقل به خاطر اون زودتر می آمدین ..گفتم آخه دیگه به شما خبر دادیم خیالمون راحت بود.. چپ چپ نگام کرد و گفت دیگه اینجوری نمیری جشن تولد.. یا زودتر برمی گردی یا اصلا نمیری.. چیزی نگفتم راه افتادم برم بالا تو اتاقم و لباسام رو عوض کنم حسابی خسته بودم.. مامان گفت شامتو گرم می کنم بیا بخور .. گفتم نه میل ندارم ..خسته ام خوابم میاد.. گفت مگه شامتم خوردی ؟ حال نداشتم جواب بدم رفتم تو اتاقم ..
ادامه دارد ....
نویسنده :الهام

:: لینك مطلب :: نظرات []
نوشته:علی S*S ساعت:11:19 ق.ظ تاریخ:پنجشنبه 28 آذر 1387

صفحات سایت