تبلیغات
اس ام اس عکس و فیلترشکن و داستان های خفن - اس ام اس عکس و فیلترشکن و داستان های خفن
 تبادل بنر با ما

اس ام اس عکس و فیلترشکن و داستان های خفن

دختر بابا!

دومین باری بود كه مشروب میخوردم.بار اول ته لیوان بابام یه كم ویسكی مونده بود كه خوردم و از مزه اش حالم بهم خورد ولی اینبار اصلا اذیت نشدم .بگذریم...حدود ساعت ۸ شب بود كه شروع كردیم به خوردن .دو ساعتی گذشت كه ۴ تا قوطی آبجو تموم شده بود من از روی مبل بلند شدم كه برم ماست بیارم كه دیدم اصلا تعادل ندارم .یكی دو قدم برداشتم و نمیدونم چی شد كه افتادم روی امیر . هر دومون دلمون رو گرفته بودیم از خنده و خلاصه رفتم توی آشپزخونه . وقتی برگشتم دیدم امیر خان فیلم سوپر گذاشته و بلوزش رو هم درآورده و داره نگاه میكنه . منم خودمو لوس كردم و گفتم امیر اینكارا یعنی چیه؟تا این حرفو زدم بلند شد و یه لبی ازم گرفت كه هنوز مزش زیر زبونمه!منم دلو زدم به دریا و ولش نكردم .... وسط لب گرفتن تاپ صورتی كه تنم بود در آورد . من اصولا توی خونه سوتین تنم نمیكنم . تا در آورد شروع كرد به خوردن سینه هام و من حالی به حالی شدم و دستم رفت سمت شلوارش.توی یه چشم به هم زدن لختش كردم و حمله كردم بسمت كیرش . همش توی دهنم بود. اولش یه مزه ای می داد ولی بعد كه دیدم امیر چقدر لذت میبره با عشق براش خوردم.خوردنو ادامه دادم تا اینكه كیرشو از دهنم درآورد و منو بلند كرد و شروع كرد به در آوردن شلواركم. من مقاومت نمیكردم كه هیچ كمكشم میكردم.منو خوابوند روی كاناپه و پاهامو باز كرد و شروع كرد به خوردن.وااااای اوج لذت بود. الان كه یادم میاد همه تنم مورمور میشه.امیر بلند شد و یه قوطی دیگه آبجو باز كرد و یه كم به من داد و بعد یه كم ریخت روی سینه هام(یخ زدم)و شروع كرد به خوردن آبجو از روی تنم وای كه چیكار كرد.تمام تنم رو لیسید . آبجو از روی سینه هام میومد پائین تا توی نافم و بعد روی پیشونی ..م و تمام این مسیر رو امیر میلیسید وای كه چه حالی می داد.یكی یه لیوان دیگه خوردیم و بعد امیر گفت حالا دیگه وقتشه. گفتم چی؟ گفت بریم توی اتاقت منم كه دیگه اصلا توی حال طبیعی نبودم گفتم من كه نمی تونم از جام تكون بخورم .امیر بلند شد و منو بغل كرد و برد توی اطاقم و خوابوند روی تخت.(ناگفته نماند كه توی مسیر تا اتاق من ۱۰۰۰ بار خوردیم به در و دیوار).خوابید روم . گفتم چیكار میكنی؟ گفت بذار آزاد باشم گفتم امیر جون یه وقت.....گفت عزیزم تو مال منی و می خوام كاری كنم كه حتما مال هم باشیم.نمی دونستم باید چی بگم .من امیر رو دوست داشتم ولی تا اونموقع به این مسئله فكر نكرده بودم و نمی دونستم چی بگم.انقدر مست بودم كه نفهمیدم چه جوری امیر رو كشیدم روی خودم و یه لب جانانه ازش گرفتم و اونم پاهای منو باز كرد و كیرش رو گذاشت روی كسم و آروم فشار داد .وای چقدر وحشتناك بود. دردعجیبی داشت ولی بعد از یكی دوبار عقب و جلو كردن چه حالی میداد...یه سوزش خیلی كوچولو حس كردم ..فهمیدم كه دختر خوشگل بابام تبدیل شده به یه خانوم.ولی جاتون خالی چه حالی داد.اونشب نفهمیدم كی خوابمون رفت ولی صبح كه از خواب بیدار شدم امیرم تو بغلم بود.آروم بوسیدمش و بلند شدم و رفتم یه صبحانه جانانه براش آماده كردم.چه احساس جالبی بود حس میكردم دیگه مجرد نیستم و یكی هست كه قلبامون برای هم بتپه! اینم از خانوم شدن من
--------

من و زن دایی

این داستا واقیت داره و امید وارم که توی سایتتون بذارینش 2سال پیش بود که دائیم صبح امد دنبال و به من گفت بیا همراه من بریم دانشگاه دائی من استاد دانشگاه بود من سریع اماده شدم و رفتم همراش توی دانشگاه رفت توی مرکز اموزش و اسم یک دختر رو داد و یک پرینت گرفت امد دائی من 32 سالش بود واز نظر قیافه خوبی داشت و خیلی ها ارزو داشتن زنش بشن منم 20 سالم بود و از نظر قیافه مثل دائیم بودم و تنها فرقی داشتم مو های من مجعد بود بعد از اینکه پرینت را گرفتیم امدیم توی حیاط دانشگاه و نشستیم توی ماشین و قتی یکی از کلاس ها تعطیل شد دائیم یک دختر رو به من نشون داد گفت نگاش کن چه قیافه ای داره می خوام بریم خاستگاری من گفتم بد نیست خوشکله یک دختر خیلی خشکل که زیر چادر بود و ارایش هم نکرده بود توی دلم گفتم این که این جوریه وای که با ارایش و با مانتو چی میشه اون لحظه ماتم برده بود (توی دلم میگفتم دائی این بیشتر به درد من می خوره تا تو) تا دائیم گفت ببین این مشخصاتش است تنها چیزی توی اون برگه توجه من رو جلب کرد این بود که اون متولد 1361 بود و دو سال فقط از من بزرگ تر بود و 10 سال از دائیم بچه تر اون موقع 22 سالش بود رفتیم توی خونه و به همه گفتیم که برن خاستگاری خلاصه بعد از 1 ماه عروسی گرفتن تا امسال که من 22 ساله شدم و اون 24 ساله با هم خیلی خوب شده بودیم که حتی به اسم کو چیک صداش می کردم اون به من گیر داده بود که بدونه ایا من دوست دختر دارم یا نه یک جور نیگاه می کرد که من اصلا طاقت نمی اوردم و بهش گفتم و اونم من رو راهنمایی می کرد تایک روز من با دوست دخترم که خیلی دوستش داشتم سر یک جریانی بهم زدم دائیم رفته بود ماموریت المان و یک ماه نبود و من رفتم خونه مادر بزرکم و زن دائیم رو سوارش کردم اوردمش توی خونه خودمون تا اونجا تنها نباشه در زمن توی کل خونواده ما زن دائیم با من از همه بهتر بود. من عصر ناراحت روی تخت خوابیده بودم و توی فکر بودم و اونم داشت پشت کامپیوتر من اهنگ برای خودش رایت میکرد من جریانم رو با دوست دخترم بهش نگفته بودم که بهم زدم مامانم از پائین گفت:امیر من رفتم نون بگیرم. منم گفتم :باشه. زن دائیم امد نشست کنار من و روی تخت و با اسرار از من پرسید منم بهش گفتم اونم با من هم دردی کرد و بلند شد رفت و کامپیوتر رو خاموش کرد مامانم امد و ما شب شام خوردیمورفتم که بخوابم من شب خیلی حشری شده بودم گفتم من باید زن دائیم رو بکنم. بعد فکری به مغزم رسید گرفتم هرچی فیلم سکسی توی کامپیوترم داشتم گذاشتم دم دست تا صبح که افتاد توی کامپیوترم پیدا شون کنه من صبح قبل از اینکه از خواب بیدار بشن به بهانه دزد گیر ماشینم زدم بیرون تا بشینه پشت کامپیوتر می دونستم بابام ساعت 8 میره شرکتش و مامانم هم خونه مهین خانم دوستش دعوت بود من ساعت 8:30 برگشتم از در پارکینگ اروم امدم تو ماشین رو زدم تو اروم رفتم توی خونه پائین رو گشتم دیدم نیست فهمیدم بالاتویه اتاق من پشت کامپیوتر اروم از پله ها رفتم بالا دیدم در نمه بازه از لایه در نگاه کردم دیدم که کامپیوتر روشنه و لی زن دائیم پشتش نیست یکم در رو باز کرد دیدم مانیتور رو چرخونده و خوابیده رویه تخت و داره فیلم سکسی نگاه میکنه توری خوابیده بود که در باز می شد در رو نمی دید در را یک کم باز کردم دیدم شلوارکی که پاش بود تا بالای زانو هاش کشیده پائینو داره با خودش ور میره و تاپی هم که تنش بودو زده بود بالا و داشت سینه های بزرگشو که کرست نداشت می مالوند(زن دائی من قدش 165 بود و 58 کیلو بود خیلی خوش ترکیب بود در زمن اصفهانی بود و تمام خانواده خودش اصفهان بودن) و در زمن سینه های خیلی بزرگی داشت و داشت اروم اه اه می کرد من خیلی حول شده بودم ونمی خاستم زندائی به این خشکلی رو از دست بدم دیدیم چیکار کنم رفتم پائین و به خودم گفتم الان صداش میزنم و میاد پائین بعد درستش میکنم من شروع کردم به صدا زدن که زن دائیم گفت امیر بیا بالا من تو اتاق خودتم من رفتم بالا ودر رو یکم باز باز کردم تا نصفه حدودن که دیدم از پشت در لخت امد بیرون من خیلی جا خردم ولی کم نیاوردم بغلش کردم بردمش توی اتاق مامانم اینا روی تخت دونفره که حال میده و شروع کردیم به لب گرفتن و اون لباسای منو در می اورد منم سینه های بزرگ و سفیده شو که سفت شده بودن می خوردم تا هر دوتاییمون لخت توی بغل هم خوابیده بودیم بعد من تمام بدنشو لیس زدم و کسشو اینقدر خوردم که از حال رفت بس که جیغ زد بعد گفت امیر منو بکون من بهش گفتم خیلی بهت حال بدم یا کم گفت تا جایی که می تونی منم بلند شدم و رفتم یک کاندوم با ژل بی حس کندش اوردم و زدم سره کیرم و گذاشتم دم کسش و شروع کردم به مالوندن سر کیرم به دور کوسش تا یک دفعه کردم توی کسش واون جیغی از ته سر کشید و بیحال شد فهمیدم ارضاع شده و بعد من چرخیدم توری که من زیر خوابیده بودم و اون روی من و من عین توی فیلم می کردم توی کسش اونم دستشو اورده بود عقب و دست می کشید توی مو های من منم 35 دقیقه کامل کردمش به حالت های مختلف که بهش خیلی حال بده بعد از 35 دقیقه من ابم رو توی کسش خالی کردم خوشبختانه کاندوم داشتم بعد بغلش کردم و طوری که وایستاده بودم می بوسیدمش که بردمش تویه حموم و چون اون دیگه رمق نداشت من خوابوندمش توی وان و اب ولرم ریختم توی وان و وان رو پر کردم و شروع کردم به ماساژ دادن بدنش و کسشو اروم می مالوندم اونم میگفت امیر تو با دوست دخترت هم همین کارا رو میکنی من می گفت دوست دختر من که عمر منه تویی و همینجوری ماساژش می دادم تا اون بهحال امد و منم رفتم توی وان و خوابوندمش روی خودم و شروع کردیم به لی گرفتن و بوسیدن هم که ولی خودش میگفت منو د. باره بکون تو واردی من بهش گفتم نه چون خودم پزشکی خونده بودم می دونستم که دیگه براش ضرر داره ما ربع ساعت توی حموم بودیم بهد من رفتم براش لباساشو اوردم برای خودم هم اوردم و تنش کردم لباسامونو که پوشیدیم من دو باره بغلش کردم و بردمش خوابوندمش روی تخت خودم و چند تا اهنگ ملایم گذاشتم و بهش گفتم من میرم وزود بر میگردم ربع ساعت بعدش من با 15 تا سیخ کنجه وکباب برگشتم چون اون 4 بار ارضاع شد ودیگه جون نداشت من براش گرفتم تا جون بگیره از اون ماجرا 3 روز گذشت که من ساعت 12 بود رفتم به خوابم زن دائیم توی یک اتاق مخوابید که یک تلویزیون دیگه با ماهواره بود و مامانم با بابام هم جلوی تلویزیون توی پذیرائی می خوابیدن منم توی اتاق مامنم اینا شب ساعت سه بود که احساس کردم یک نفر بالای سرم داره صدام میزنه چشمامو باز کردم دیدم زن دائیم گفتم چیه چی شده گفت من پائین می ترسم میشه کنار توبخوابم گفتم اره و لاف رو زدم بالا و امد توی بغل من خوابید بعد پشتشو کرد به من منم گرفتش محکم توی بغلم و فشارش می دادم توی بغلم بعد من یک دستمو کردم از زیر پیراهنی که تنش بود روی سینه هاش و شروع کردم به مالوندن خودش هم دکمه هاشو باز کرد من در گوشش گفتم اناهیتا مثل اون روز جیغ نزنی که مامانم ایما بیدار میشن اونم برگشت و منو بوس کرد گفت نه عزیزم منم خیالم راحت شد و ابن یکی دستمو کردم توی شلوارکی که پاش بود و با انگشتم میکردم توی سوراخ عقبش و با انگشت اشاره و کناریش کسشو می مالوندم بعد اون دستشو اورد عقب و دست کرد توی شلوارک من و شروع کرد به مالوندن کیر من و من یک دفعه احساس کردم دستم خیس شد که ارضاع شده بود منم دستشو از روی کیرم برداشتم و می خواستم بکنم تو که دیدم نمیره دستمو مالیدم رویه کسش و کمی از ابشو زدم به کیرم تا راحت بره تو ابش اینقدر لیز بود که کیرم رفت تا ته تو امد جیغ بزنه که من سرشو بر گردوندم و لبمو چسبوندم روی لیش و شروع کردم به تلمبه زدن تا ابم داشت می امد اونم احساس کرد امدم کیرمو بیارم بیرون که نذاشت و تمام ابم ریخت توی سوراخ عقبش و بع بر گر دوندمش و شروع کردم ازش لب گرفتن بعد بهش گفتم ترست ریخت حالا نمی خواهی بری پائین صبح مامانم می فهمه گفت نه من در بست مامانتم که صبح زود باید بره درو باز نمیکنه میگه که من بیدار نشم من دوباره شروع کردم به لب گرفت و در همون حالت خواب رفتیم ساعت 6 بود که من از خواب بیدار شدم مامانم و بابام هنوز خواب بودن و ساعت 7 قرار بود برن لواسون سر سال یکی از اشنایان بابام بود اروم از توی بغل زن دائیم بلند شدم و رفتم بیدارشون کردم و رفتم دست شوئی تا اونا رفتن و من دوباره رفتم توی بغل زندائیم خوابیدم و اون شب بهتریت شب من بود چون من به ارزوم رسیده بودم که حتی زندائیم رو بوس کنم اون شب من هم کرده بودمش و هم تا صبح توی بغل هم خوابیدیم اون صبح من و زندائیم تا ساعت نه خوابیدیم البته لخت و کیر من لای پای زن دائیم تا بیدار شدیم و لباس پوشیدیم و گفتم بریم بیرون گفت کجا گفتم بیا می فهمی و بردمش توی یک کله پاچه ای ناب که یک دل سیر خوردیم بعد بردمش توی بازار های تهرون و گفتم هرچی می خوای بردار مهمون من اون ور نمی داشت و تعارف میکرد من به زور براش خریدم و من خلاصه اون روز 150 هزار تومن براش لباس و کفش خریدم تا الان ما شاید نزدیک 20 بار دیگه توی فرصت های مناسب سکس داشتیم و علاقه ما دوتا به هم 100برار شد راستی یادم رفت بگم اون روز که زن دائیم فیلم نگاه می کرد منو توی شیشه پنجره دیده بود که داشتم می دیدمش این بود داستان من و زن دائیم
--------

امیر و من

امیر از اون خفن پولدارا بود . یعنی هنوزم هست . از بچگی با دخترا تریپ رفاقت زیادی داشت . تقریبا هر چی دختر با کلاس و خوشگل تو محل بود اون رو می شناخت و امکان نداشت یه دختری اون رو بشناسه و بهش دو سه باری زنگ نزده باشه . البته هیچ دختری به جز من چرمنگ ! اولین بار تو خیابون دیدمش . بعد تو یه پارتی و بعدش تقریبا تو هر مهمونی که می رفتم . پسری بود که من خیلی می پسندیدمش . با کلاس ، بر خلاف پسرای دیگه ی محل درسخون و خوشتیپ . البته از نظر من . خیلی ها می گفتن قیافه اش بی نمکه اما خوب من قیافه اش رو می پسندیدم . ماجرا گذشت تا اینکه یه بار تو یه پارتی بهش گفتم دلم براش تنگ می شه . اونم یه ذره سرخ و سفید شد و همه دخترا از تعجب دهنشون کف کرد. سابقه نداشت اون جلوی دختری خجالت بکشه خصوصا سر این مسائل . اونم زیر لب گفت منم همینطور و بعد رفت سوار ماشینش شد و رفت که رفت . دیگه مدتها ندیدمش . اما همه جا ازش حرف می زدن . منم آهی از ته دل می کشیدم و به مواقعی که با هزاران منت کشی بلندش می کردم با هم برقصیم فک می کردم . دو سال گذشت و من رسیدم به سوم دبیرستان . درست موقع تریپ مثبت گذاشتنام بود . با هر چی پسر بود قطع رابطه کرده بودم و رفته بودم تو لاک خودم . گاهی می رفتم دانشگاه و درس می خوندم و خلاصه شده بودم مریمیه عزیز مامان ! یه دفعه سرم رو عین بچه های خوب انداخته بودم پایین و داشتم می رفتم تو کتابخونه ی دانشگاه که دیدم یه نردبون درازی ایستاد جلوم . وقتی سرم رو بردم بالا دیدم سیناس . لبخند زد و گفت : چطوری مریم ؟ یه ذره شوکه شده بودم . باورم نمی شد خودش باشه اما خودش بود . فقط باز هم قد کشیده بود و صورتش مرونه تر شده بود . خلاصه آقا امیر به جای کتابخونه من رو با ماکزیماش برد رستوران جام جم و یه ناهار حسابی بهم داد . کلی با هم گپ زدیم . فهمیدم تو همون دانشگاه درس می خونه و قراره مهندس مکانیک بشه . وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم شمارش رو که روی کارت نوشته شده بود بهم داد و بازم سرخ و سفید شد . بعدشم گفت خیلی زود می بینمت . اوایل روم نمی شد بهش زنگ بزنم . از وقتی با شهاب دوست پسر آخریم بهم زده بودم حرف زدن با پسرا یادم رفته بود . بالاخره هم اون تحمل نیوورد و اومد دم مدرسه دنبالم . بعد از اون کم کم عادت کردم که بهش زنگ بزنم . اگر چه بیشتر اوقات سر کار بود و وقت نمی کرد با هام حرف بزنه . سه 4 ماه به این منوال گذشت تا اینکه یه روز با یه مبایل اومد و اونو داد به من . بعدشم گفت از این به بعد منتظر زنگم باش . خلاصه دیدارامون کمتر شد اما در عوض تماسهامون بیشتر . ماه رمضون بود که یه روز باز اومد دم مدرسه دنبالم . خیلی شیک و پیک کرده بود . درست جلوی چش مدیر مدرسه اومد سلام کرد و گلی رو که دستش بود داد بهم . پیش خودم گفتم دیگه حتما اخراجم اما چیزی نشد. امیر با مدیرمون آشنا در اومد و من رو هم دختر خاله اش معرفی کرد . گفت بیا با هم بریم کارت دارم . گفتم : آخه مامانم ... گفت : بهش زنگ بزن بگو دیرتر می رسی . نشتس پشت فرمون و یه راست منو برد الهیه . رفتیم جلوی یک مغازه که بیشتر شبیه یه گاو صندوق بزرگ می موند . بعد از گذشت از شونصد تا در بود که فهمیدم اونجا یه طلا فروشیه . بعدا فهمیدم که مال مامان سیناس . با کلی عزت و احترام ما رو نشوندن امیر یه ژورنال داد دستم و گفت یکی از اینا رو انتخاب کن . وقتی که بازش کردم دیدم همه اش انگشتره . نمی فهمیدم که منظورش از این کارا چیه . ازش پرسیدم . گفت می خوام برای مامانم بخرم . وقتی نگاهشون می کردم سرم گیچ می رفت . قیمتهای چند هزار دلاری با برلیان های چند قیراتی ... بالاخره یکیشون رو انتخاب کردم و بعدا فهمیدم که امیر اون رو برای من سفارش داده بوده . کم کم ماجرای دوستیمون رو به مامان گفتم اما نه مستقیم . مامانم هم چیزی نمی گفت و فقط لبخند می زد . من و امیر دیگه خیلی با هم صمیمی شده بودیم طوری که وقتی با هم بودیم و بین دوستان اون مجبورم می کرد انگشتر رو دست چپم بندازم و همه جا هم می گفت که نامزدشم . بالاخره کار از اینم بالاتر گرفت . یه روز دوباره امیر اومد دنبالم و منو برد به خونشون که تو خیابون مریم بود . یه خونه ی درندشت وسط یه باغ دردندشت تر . امیر تو یه سوییت مستقل از ساختمون اصلی بود که باباش براش ساخته بود . اولش با صحبتای همیشگی شروع شد . بعد امیر یه گیلاس مشروب رو گذاشت جلوم و خودشم یکی ورداشت و گفت به سلامتی هم دیگه . من با وجودی که تا حالا مشروب نخورده بودم یه ذره خوردم که دیدم حالم داره بد می شه . بهش گفتم . اونم گفت خیلی ناز نازی هستی . بعد اومد پیشم نشست و دستش رو انداخت دور کمرم . منتظر بودم که باز ازم لب بگیره . عادتش بود که همیشه در این حالت لب بگیره که دیدم گفت می خوام لختت رو ببینم . دو تا شاخ رو سرم سبز شد . از این حرفا تا حالا نزده بود . حرفش رو تکرار کرد و منم باز فقط نگاهش کردم که این دفعه شاکی شد و داد زد . می خوام لختت رو ببینم . تا اون موقع عصبانیتش رو ندیده بودم گریه ام گرفته بود . من حتی جلوی مامانم هم بدون لباس اونم بلوز شلوار نمی رفتم . به هر حال حرفش رو گوش کردم و لباسم رو در اووردم . با قدی در حدود 176 و 55 کیلو وزن حدس بزنید چطور هیکلی می تونستم داشته باشم . امیر که حسابی کیفش کوک شده بود ازم لب گرفت . این کارش بهم آرامش داد و برای یه لحظه اشکم رو بند آورد اما بعد کرواتش رو باز کرد و گفت لباسم رو در بیار . منم شروع کردم به باز کردن دکمه هاش . در عین حال گریه می کردم اما اون هیچی نمی گفت . شلوارش رو هم در آورد و من رو خوابوند روی تختش . سوتینم رو باز کرد و شروع کرد به لیسیدن سینه هام . من حال عجیبی داشتم . تا اون موقع نه فیلم سکسی دیده بودم و نه از لب گرفتن جلو تر رفته بودم اما اون تو کارش استاد بود . یه کم که گذشت سرش رو برد روی شرتم و کسم رو بوسید . دیگه واقعا حالم خراب شده بود . یه ذره با کسم از روی شرت ور رفت و بعد اونو در آورد . اول انگشتش رو کرد توم . آروم شروع کرد به گردوندن اون توی کسم . خیلی بهم حال می داد اما سرم داشت گیچ می رفت . چون رشته ام تجربی بود می دونستم که این سرگیجه طبیعیه . کم کم انگشتش رو بیرون آورد . پاهام ر از هم باز نگه می داشت و لیسم می زد . منم در عین اینکه گریه می کردم لذت می بردم . بالاخره اونقدر لیسم زد که حالم خراب شد . شورتش رو در آورد و کیر شق شده اش رو تحویلم داد و گفت بخورش . گفتم چطوری که دیدم تلویزیون رو روشن کرد و زد روی یه فیلم سکسی . . سعی می کردم که درست مثل دختره کیرش رو بخورم اما خوب بلد نبودم . امیر فقط گفت اشکالی نداره زود یاد می گیری . دوباره شورع کرد به لیسیدن سینه هام و بوسیدنم . بعد چنند لحظه مکث کرد وو گفت . مریمی اینجوری حال نمی ده می خوام بکنمت . وا ویلا ! همینم مونده بود . حالا بیا و درستش کن . می دونست من بهش نه نمی گم . البته یه صدایی از ته حلقم در اومد و گفت بذار برای بعد اما اون یه اخم کرد و صدا هم خفه شد . یه بالش گذاشت زیر باسنم و یه کرم مالید سر کیرش . بعد هم آروم اون رو گذاشت تو . اولش خیلی آروم می رفت جلو بعد یه فشار داد که تمام بدنم تا مغز سرم سوخت . اما جیکم در نیومد . کیر اون خیلی کلفت بود و کس من تنگ و جفتمون حسابی داشتیم لذت می بردیم . البته من بیشتر می ترسیدم اما چند بار که جلو عقبم کرد حالم بهتر شد و التماس کردم که بیشتر این کار رو بکنه . اونم تند تر این کار رو می کرد تا اینکه یهو همه جای بدنم لرزید و جیغ زدم . اونم کیرش رو کشید بیرون و آبش رو ریخت روی سینه هام . بعدم دوباره چند دیقه ازم لب گرفت . نشست کنارم و با موهام بازی کرد و یه ذره آرومم کرد . با هم دوش گرفتیم . ایستادن برام سخت بود . سرم گیج می رفت . اون بدنم رو شست و بعد رسوندم خونه . به محض رسیدن به خونه رفتم تو اتاقم و یه دل سیر گریه کردم . هیچ کس ازم نپرسید چی شده . الآن از اون ماجرا 3 سال می گذره و من دیگه 20 سالمه . همون سال تابستون با امیر نامزد کردم . فک نمی کردم بابام رضایت بده به اون زودی نامزد کنم اما خوب کی بدش میاد دامادش پولدار باشه . هنوزم من و امیر نامزدیم . مثلا ! چو مدتهاست که روابطمون بیشتر شبیه زن و شوهرا می مونه . به هر حال ماجرای سکس من برای خودم عحیب بود چون تا اون موقع سکسی نداشته بودم و حتی از شنیدن اسم سکس هم حالم بد می شد . اما الآن تو این 3 ساله واسه خودم استادی شدم !

:: لینك مطلب :: نظرات []
نوشته:علی S*S ساعت:11:16 ق.ظ تاریخ:پنجشنبه 28 آذر 1387

صفحات سایت